صفحه اصلی

روز نوشت آرشیو

25 مرداد 1383

كدام يك بهتر مي بود؟

روز گذشته بيست و هشتمين دوره بازيهاي المپيك مدرن پس از 108 سال انتظار شهر تاريخي و زادگاه اين بازيها، آتن، افتتاح شد تا در مدت برگزاري اين بازيها علاوه بر قدرت نمايي كشورهاي صاحب ورزش، طبق سنت اين بازيها، صلح و آرامش بين كشورها برقرار باشد. آنهايي كه فكر مي كنند آرش مير اسماعيلي قهرمان بلامنازع جودوي ايران اولين كسي است كه قانون اين دوره از مسابقات را شكسته است سخت در اشتباهند، زيرا از همان روز آغاز غير رسمي مسابقات، دو كشور شركت كننده در اين مسابقات (عراق و آمريكا كه در هنگام رژه افتتاحيه با دو نوع برخورد متفاوت تماشاگران روبرو شدند) به جنگ و خونريزي در نجف اشرف ادامه مي دهند. آرش ميراسماعيلي كه به زعم بسياري از كارشناسان اين وزن از مسابقات جودو، بخت اول دريافت مدال طلا بود در مرحله اول با قرعه "ايهود واكس" از رژيم غاصب صهيونيستي روبرو شد و از شركت در اين مسابقه خودداري كرد و از دور مسابقات حذف شد. پس از آن بود كه بوق هاي غربي دوباره با زبان هاي درازشان با بي ادب خواندن ايران خواستار برخورد مسئولان برگزاري مسابقات با ايران شدند. راستي، كداميك بهتر مي بود؟ اينكه آرش با قدرت روي تاتمي حاضر ميشد و حريفش را ضربه مي كرد يا همين كاري كه انجام داد و از مسابقه خودداري كرد؟

26 مرداد 1383

امروز من

1) سايت يكسري مشكلات ريز داشت. كانتر هم نداشت. مشكلات رو سعي كردم برطرف كنم و كانتر هم گذاشتم. از اون دسته از دوستام كه اومدن و پيغام گذاشتن عذر ميخوام چون سيستم نظر سنجي خراب بود اما خوشبختانه نظراتتون پاك نشد.
2) درمورد تحريم هاي ايران در المپيك، امروز جلسه اي برگزار خواهد شد. ان شاء الله مشكلي پيش نيايد.
3) برخي از دوستانم آمدند و نظر دادند. خواستم مقابله به مثل كنم كه ديدم ظرفيت پيغام پذيري پرشين بلاگ پر شده و تا مدتي نميشه نظر داد. عذر مي خواهم كه نشد ...
4) دوستام كه علاقه دارند لينكشان را به سايت اضافه كنم لطفا برايم پيغام بگذارند يا ايميل بزنند يا ... خلاصه هر طور راحتيد بسم الله ... منتي هم نيست. خوشحال ميشوم بتوانم دوستانم را كمك كنم (اگر بتوانم).

6 مهر 1383

بدون شرح

123.jpg

12 مهر 1383

سختي تحمل ناپذير

گاهی اوقات حس می کنم که دارم تمام می شوم. نيرويی ديگر نمانده. همه ی آنچه داشته ام و آنچه هستم همه بيهوده هستند. از اينکه می آيم و می روم، می خندم، ادامه می دهم و يا تمام هفته را می شمارم تا پنج شنبه بيايد، تعطیل شوم و آنوقت در آن هم هیچ نمی یابم، حالم خراب می شود. گاه چه قدر زندگی سخت و بیهوده می شود. آیا اینها همه از سر شکم سیری است؟ اگر بیماری صعبی داشتم یا آنقدر دغدغه ی نان که فکر بیهودگی به سرم نزند ... آیا من قدر نشناسم؟ قدر آنچه که دارم نمی فهمم؟ زندگی راحت، کار خوب، دوستان یکرنگ ... پس چه مرگم است؟ پس این همیشه گیجی و حس بیهوده بودن چرا رهایم نمی کند؟ خستگي ... خستگي ... خستگي ... پ.ن: خدايا! آيا وقت آن نرسيده كه دعايم را مستجاب كني؟ سخت است كه با اين همه درد، لبخند بزنم. به خودت قسم سخت است...

29 مهر 1383

ضيافت

امشب ضيافتي برپاست اينجا ... همه هستند ... خوب و بد ... در كنارهم ... نشسته ايم وگپ ميزنيم ... همه خندانند جز .... امشب ضيافتي برپاست اينجا ... همه هستند ... خوب و بد ... تو هم هستي .... تو .... نشسته ام و نگاه ميكنم به ساعتي كه بالاي سرم چسبيده ... بايست! خواهش مي كنم .... امشب ضيافتي برپاست اينجا .... و فردا ... تو ديگر نيستي شايد.... پ.ن: جام مي و خون دل هريك به كسي دادند * در دايره قسمت اوضاع چنين باشد در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود * كاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد...

5 آبان 1383

بغض خاموش ...

... امشب به وسعت تمام آسمان كبود چيمه رود، دل تنگم...

19 آبان 1383

پاييز چشم تو

بعضی وقتها دلم مي گيرد. دلتنگ می شوم. آخر هميشه که آدم حالش خوب نيست. گاهگاهی نياز دارد به کمی دلتنگی و بيقراری. چرا؟ خوب چون دل من هم مثل دل دشت است. اگر بارانش نبارد کوير ميشود ديگر... امروز هم کمی دلتنگم. برای همه خاطره هايم که يکی يکی مثل حباب می ترکد و می میرد.... برای همه گلبرگهايی که يکی يکی از بين کتاب حافظ پدرم می افتد و زير پا خرد ميشود ... برای همه پيراهن هايی که دوستشان داشتم و يکی يکی برايم کوچک می شوند... من دارم بزرگ ميشوم. من دارم رشد ميکنم و... ای کاش که در پايان اين قدکشيدنم پاييز نگاه تو در کمينم نباشد... ساقه گلی نازک را چه تحمل به باد پاييزی فراق؟... پ.ن: زمن نگارم خبر ندارد، به حال زارم نظر ندارد / همه سیاهی همه تباهی، مگرشب ما سحر ندارد؟

10 آذر 1383

عالم معنا ...

گاهي وقتها كه از همه چيز خسته اي، درست همان زماني كه چراغ راهنماي جلوي تو قرمز مي شود، همان زماني كه موتور زندگي ات به روغن سوزي مي افتد،‌ همان زماني كه سيم كارت ارتباطي ات با خدا مي سوزد و تو پول نداري بروي نوي اش را بخري؛‌ درست در همين زمان ها، كسي پيدا مي شود و سيم ارتباطي تو را باخانه خدا وصل مي كند. زندگي ات را تنظيم مي كند و به تو ياد مي دهد كه بعد از چراغ قرمز، چراغ سبزي هم دركار است. آن وقت است كه تمام خستگي ات در مي رود... پ.ن 1: متشكرم، بهترين بهترين من... پ.ن 2: نام قالب جديدم را "عالم معنا" گذاردم.

13 آذر 1383

تو مي روي و ...

امشب حس جديدي را كشف كردم از اين هزارتاي درون... مثل كودكي هستم كه از سينه مادرش جدا شده باشد... *پ.ن: تو مي روي و آينه پر مي شود از بي كسي ...

27 آذر 1383

غروب

از صبح تا به حال كه بايد خورشيد غروب كرده باشد چشم به راه عزيزي مانده ام كه حضورش گرمي بخش لحظاتم است. آسمان چند روزي است كوتاه تر شده. دست دراز كني مي تواني لمسش كني. به ياد آن روزها هستم كه در آسمان چيمه رود، آنجايي كه فاصله من و او تنها يك نفس بود، بلند پروازي مي كردم. بي حوصلگي مفرط گريبان وجودم را گرفته. هرچند سعي ميكنم ظاهرم را حفظ كنم تا آدمهايي كه ارتباطي با من دارند متوجه چيزي نشوند، اما همچنان نگراني فاش شدن ضربان قلبم را ... شبها در اتاق در بسته مي خوابم كه نكند درخواب حرفي بزنم يا چيزي بگويم كه ... کاش دستی می‌داشتم بلند و پرده‌ی اين ابرهای تيره را پاره می‌کردم، آفتاب را لمس می‌کردم. انگار اينجا زيادی سرد است! بس است ديگر. پ.ن: بي تو حتي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن، تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه ...

1 دی 1383

يلداي ديدار*

شب يلدا را باور ندارم ... چه مي خواهي بگويي؟ بي ريشه ام؟ بي فرهنگ ام؟ سنت اجدادم را زير پا گذاشته ام؟ تجددگرا؟ مدرنيته؟ بي اصالت؟ ... چه مي خواهم بگويم؟ گوش كن: يلداي من آن شبي بود كه تا به صبح به انتظار آمدنت قطره قطره آب شدم و باريدم ... براي من هر شب، شب يلداست ... * به بهانه رسيدن شبي كه تنها چند لحظه از ديشبي بلندتر بود ... پ.ن: پر قصه تو شب بلند يلدا / پر گريه براي قصه فردا پر تشويش مث ابراي سياهي / پر ترديد مث موندن تو دوراهي

29 اسفند 1383

رفتنت را باور نيست ...

سال نو مباركتان باشد
سال 1383 دوستت داشتم. خاطرت هست كه چند بار با هم خنديديم؟ چندبار باهم گريستيم؟ بي وفا تو هم رفتني شدي؟ تو هم مرا تنها مي گذاري؟ نمي خواهم... حرف نزن... نمي شنوم... برو... برو و به تاريخ اضافه شو. اما يادت باشد بعد از بيست و چهار سال عمر،‌ از ميان همه سالها، تو را تنها دوست داشتم. مي داني خودت كه شوقي براي شروع سال ديگري نيست ... آه ... يادآوري همه خاطراتم ...اولين بار است كه سال نو را نمي خواهم. دلم برايت تنگ مي شود سال 1383. گريزي نيست. يادت و ياد همه ماندگان در صفحه تاريخت جاودان باد...

9 فروردین 1384

خوب! خوب ِ خوب!

هوا خوب ... ................اوضاع خوب ... ..................................ماشين خوب... ...................................................كامپيوتر خوب ... ..................................................................... دوست خوب... ................................ چه خوب! ..........................................

14 فروردین 1384

خدايش رحمت كند...

پاپ از دنيا رفت ...پاپ ژان پل دوم،‌ رهبر كاتوليكهاي جهان دیشب (شنبه) ساعت ۲۱:۳۷ دنيا رفت. بي ترديد اگر وارد موضوعات سياسي مي شد اينقدر آرام و با شكوه نمي مرد. محبوبيت جهاني اش تنها به خاطر تلاشهاي صلح جويانه او نبود. اصولا اگر آدمي باشي كه هرچه مي گويند بشنوي و هرچه مي خواهند بكني و هر چه مي خواهند بگويي به تو مي گويند پاپ!


 بيست و شش سال قبل وقتي انتخاب شد همين را به او گفتند: اگر مي خواهي محبوب شوي، كاري به كار سياست نداشته باش. براي عراقي هاي آواره گريه كن اما اشغال كشورشان را تقدير خداوند بدان ...


براي همين است كه از همه جاي دنيا براي سلامتي اش دعا كردند و بعد از مرگش برايش مراسم سوگواري به راه انداختند... اما فقط برايش گريه كردند... همين.


پاپ جديد در راه است. مراسم انتخاب او بايد امروز در كليساي واتيكان انجام شود. ميدان مشرف به اين كليسا از روز قبل شاهد حضور هزاران هزار نفر از كاتوليكها شده است. شايد به احترام عزيز از دست رفته شان چند روزي به تاخير بياندازندش. عروسكي در راه است يا مردي كه بتواند رهبري ديني همچون مسيحيت را بر عهده بگيرد الله اعلم...


اينجا را ببينيد. عكسهاي ديدني دارد.

20 خرداد 1384

آخه چي بگم. مگه زوريه؟

خيلي وقته اينطوري ننوشتم. اصلا هم نمي دونم امشب چي شده كه دوست دارم بشينم و عين اون قديم ترا، مث شبهاي گرم تابستون روي پشت بوم، راحت دلمو بسپرم به قلم.


يه نسيم خنكي داره مي وزه! آخي. كاشكي شما ها هم بيدار بودين و حسش مي كردين. ماه؟؟ نيستش. همين الان رفتم دم پنجره. يا پشت ابره ( آخه يه عالمه ابر سفيد و تپلي تو آسمونه) يا اينكه اصلا نيستش. چيه خوب! تقويم دم دستم نيست ببينم چندم ماه قمريه.


مي گما اين جور شبا دلش يه موسيقي خوب مي خواد. من خودم اصلاني رو مي پسندم. دوست ندارم زياد ساز كوبه اي داشته باشه. خلافش هم سنگين نيست. فيلم هم كه نه. موجود نيست. گيشه ها بسته و پرده ها پايين. آهان! يادم اومد. امشب فيلم معين رو داد. اهه! منظورم اون معين نيست. معين خودمون. نامزد انتخابات. اميدوارم كسي از ستاد نسيم اينجا نباشه. زياد خوب نبود. يه مصاحبه دو نفره. سعيد حجاريان با مشكلات تكلمي خاص خودش (خدا بانيانش رو يه جزاي عملشون برسونه) و خود دكتر. بهتر از اينها مي تونست باشه. بعدشم كه دكتر قاليباف اومد شبكه دو برنامه زنده. انصافا سوتي نداد. خوب بود.


گرسنمه. يه كيك تو كيفم هست. مال عهد قديم. تاريخش كه مي گه سالمه. خدايا دست خودت! شب خوبي نيست براي مردن!!

3 مرداد 1384

هيچي

- حيف از يه دونه دعا...ميتونستم واسه يه جوون گوني به دوش دعا کنم...شايد بيشتر از تو خدا رو ميشناخت...تو فرصتشو گرفتي....
- آخراي بازي بود که باختي.....
- اين داداش سوسولم بيشتر از تو پاي خدا وايساده ،
- حداقل هي ميگه هر چي خدا بخواد...ببينيم تا خدا چي ميخواد ، ‌
- از اون دردا که تو کشيدي اونم کشيده....پشت صورت خندونش...شباي گريه زياد ديده .... ولي هميشه  ميگه هر چي خدا بخواد.
- بايد معادلاتمو تغيير بدم.
-  اين دومين بار بود که ديدم آدما به آني عوض ميشن.
-  باورم نميشه......که توام؟!!؟؟
- يه بغض فرو خورده و سکو ت...سکوت....سکوت ....


پ.ن: من هم ....

30 مرداد 1384

نوبهارو نبر از ياد ...

اگه تو شباي سردت با خودت تنها مي شيني ...


               من برات مي خونم از عشق تا كه فردا رو ببيني


                           اگه هم صداي اشكي،‌ واسه آرزوي بر باد


                                       من برات مي خونم اي گل ... نو بهارو نبر از ياد ...

درباره روز نوشت

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته روز نوشت ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی داستانك است.

دسته قبلی عاشقانه می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.