صفحه اصلی

يادستان آرشیو

5 مرداد 1385

we keep driving into the night ...

In our headlights
staring, bleak
beer cans
deer's eyes

On the asphalt
underneath
our crushed plans
and my lies

Lonely street signs
power lines
they keep on flashing
flashing by
And we keep driving into the night
it's a late goodbye
such a late goodbye...

9 مرداد 1385

ترديد ...

آنچه پيرامون من رخ مي دهد و من همچنان شبها سر سفره شام منتظر پخش سريال نرگس از تلويزيون هستم و به جاي آن اين تصاوير را مي بينم، آهي ميكشم، لقمه اي مي گيرم و به 162 زنگ ميزنم و از ضرغامي مهربان مي خواهم اين تصاوير را قبل از سريال پخش نكند آن هم سر شام مردم ...

آنچه پيرامون من رخ مي دهد و من همچنان آه مي كشم و براي صلح شمع روشن مي كنم...

آنچه پيرامون من رخ مي دهد و من ... من همچنان زنده ام ...


BBC: Dozens killed in Lebanon air raid

Yahoo! News: 34 youths among 56 dead in Israeli strike

CNN: Israeli air attack kills 60 civilians, including 19 children


... كودكان پركشيدند وقتي كه من در ترديد بودم پ.ن: ... به من خبر رسيده مهاجمى از آنان بر زن مسلمان و زنِ در پناه اسلام تاخته و خلخال و دستنبد و گردنبند و گوشواره او را به يغما برده، و آن بينوا در برابر آن غارتگر جز كلمه استرجاع و طلب دلسوزى راهى نداشته، ... اگر بعد از اين حادثه مسلمانى از غصه بميرد جاى ملامت نيست... عجبا عجبا! به خدا سوگند كه اجتماع اينان بر باطلشان، و پراكندگى شما از حقّتان دل را مى ميراند... خدا شما را بكشد، كه دلم را پر از خون كرديد، و سينه ام را مالامال خشم نموديد، و پى در پى جرعه اندوه به كامم ريختيد...

11 مرداد 1385

اميد ...

امين من به شما دبستانيهاست.... از كتابهاي درسي آن سالها
عكس صفحه اولشان را يادم هست
پيرمرد، تمام اميدش به ما دبستاني ها بود
حالا

بزرگ شده ايم، آقا!
حال اميدتان چطور است ...!؟ *




* مهدی سیار

23 مهر 1385

جستجو ...

"... حال ديگر تنهايم. مي تواني بيايي. مشتاق تر از هميشه بر پنجره ماه چشم دوخته ام. خيالي نيست اگر كمي احساس غربت مي كني! چه ميزبانت هم دست كمي از تو ندارد. آخر او هم اينجا غريب است ... مي تواني بيايي و دوتايي با هم به پشت آن كوه ها سفر كنيم. آنجا كودكاني را ديده ام كه حرفشان بوي صداقت و پاكي ميداد. مرداني را ديده ام كه نگاهشان طعم غيرت و ايستادگي داشت. زناني كه خشم طبيعت را به مهر خويش مقهور كرده اند و سنگ قبري سرد را ديده ام كه نشان از فرصتي سوخته بود ... و خود را ديدم كه آسيمه سر پي رخ كشيده اي، گم كرده اي ... آمده بودم كه بيابمش و بسرايمش همه سكوت خودم را و چه دريغا كه در ميان گردباد پاييزي، تصوير مه گرفته اش را نيز از كف دادم... حال ديگر تنهايم و خالي از خواستن ... خالي از بودن ... خالي از شدن ...

مي تواني بيايي و اين بار رهاتر از هر وقت ديگر با هم به پشت آن كوه برويم... برويم و بمانيم و ... مرا با خود مي بري؟... با تو هستم ...بيا ... "

پ.ن: به همين سادگي ها هم نيست ... غم سنگيني است در سالگرد مرگ خود دوباره مردن! ... و من آن زمان كه زنده بودم گاهي صبر مي كردم ...

26 آبان 1385

پيچك

پنجره را مي گشايد. اگرچه مدتي است كه از زادگاهش دورافتاده، هنوز به خانه جديد عادت ندارد. دوست دارد وقتن گشودن پنجره افق را ببيند. شهر خودش را ببيند. همسايه اش را ببيند. برگردد و ساعت قديمي روي ديوار خانه شان را ببيند. عزيزش را ببيند و او را در آغوش بكشد ...

پنجره را گشود. ديوار سياه، تنها منظره روبرويش را كاويد. پيچكي تنها كه بر تنه ديوار، خودش را آويخته و برگهايش خشكيده. شمرد سي و چهار برگ ... برگشت. پشت سرش يك اتاق بزرگ تنهايي و يك قاب عكس. عكس عزيزش. قاب را به سينه اش چسباند. عزيزش ... عزيزش ... آه عزيزش ...

خاطره ها يك به يك از ذهنش مي گذرد. بوي خوبي در اتاق خالي مي پيچد. چشمانش را مي بندد و لبخندي بر لبانش مي نشيند. شيرين و دلنشين. احساس عميق دوست داشتن... هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز ماندگار نيست. جريان هستي همه چيز را به حركت مي آورد. براي بودن بايد زندگي كرد. بايد خنديد بايد رقصيد بايد بوئيد بايد ديد بايد ... براي زندگي بايد گريخت ... و حالا گريخته است. از خودش و شايد از آينده اش. پنجره را مي گشايد. هنوز عادت ندارد...

باد صورتش را شست. شمرد. سي و سه برگ...

8 دی 1385

فلش بك

خودش را ديد. در تاريكي، شب از نيمه گذشته، در سكوتي آرامش بخش، زير بارش دانه هاي برفي درشت، همان وقت كه مي شد گرماي نفس را با يك بازدم عميق به رخ كشيد، دست در دست يار، از خيابان مي گذشت. غرق در خوشي ها و سرخوشي ها، بي خود از خودها و ناخودها، دل كنده از كشيده ها و ناكشيده ها، مست و مست ...

در خيابان هميشه هم چراغ  سبز نيست. ايستاد و به صداي آكاردئون گوش سپرد.

سبز ... و وقت رفتن بود. پنجره را پايين كشيد و خوب شنيد. همينجا بود و انگار همين ديروز. نگاهي به مرد نوازنده كرد. پيرتر شده بود. يك اسكناس قرمز به او هديه كرد، كاري كه بار پيش هم كرده بود. مرد لبخندي زد مثل گذشته.

راه افتاد در تاريكي، شب از نيمه گذشته، در سكوتي ويران كننده، پر از بوي تنهاماندن ... و تمام آن خاطره را پشت چراغ قرمز، روي خط كشي عابران پياده جاگذاشت...

25 تیر 1387

پدر

نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت...
صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش، تمام شب، صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ...

23 مرداد 1387

بهانه

روزها در پی هم، سالها و فصلها ...
خالق خوبی نبودم، که این چند سال در روز تولدت هیچ برایت نکردم. دریغ از یک تبریک.
اما تو، استوار، مانده ای و مرا نیز مانا کرده ای. بهانه خوب من!
با تو روزهای خوش ام را و با تو روزهای دردم را؛ همه را با تو بوده ام! و تنها تو دلخوشی ام ...
تولدت مبارک تویی که مرا متولد کردی ... هبوط عزیزم... تولدت مبارک.

13 مهر 1387

گریه های آخر

دلم تنگ شده است.
دلم برای تو تنگ شده است.
دلم برای خنده ها، برای گریه ها، اشک ها، لبخندها
پر از حرف سکوت، پر از آرزوی گفتن ها، پر از نگاه آخر
دلم برای تو تنگ شده است.

درباره يادستان

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته يادستان ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته قبلی پي نوشت می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.