پيمانه شو ... پيمانه شو ...
پر مي زنم!! پر ميزنم!! مي فهمي عظمت كلمه را ؟ پر ميزنم ...
براي مردي كه سالي دستانش در بند بوده است، نوشتن يعني:
پر ميزنم ...
پر مي زنم!! پر ميزنم!! مي فهمي عظمت كلمه را ؟ پر ميزنم ...
براي مردي كه سالي دستانش در بند بوده است، نوشتن يعني:
پر ميزنم ...
"... امشب را هم كه حساب كنيم مي شود دوهزار شب ... دوهزار شب كه آسمانت را مي نگرم و از زمينت با تو گفتگو مي كنم. پهناي سياه شب ظلماني، پرده برافكنده بر ستاره هاي رخ بركشيده نوراني، مبادا نامحرمي بخواند از تو رازهاي نهاني...مگر غير از آن است كه بنده اي ناچيز در عظمت الهي توام؟ ..."
خوب است آدم تاريخ ها را به ياد داشته باشد. دوهزارمين شبگرد خود را جشن مي گيرم. شبگرد تنهايي، شبگرد سكوت، شبگرد ديوانگي و شبگرد عشق. امشب هم بار سفر بسته نشسته ام تا نوبت فرارسد و بروم. مي بيني؟ از هزارمين شبگرد تا بحال هزار اتفاق افتاده است كه هركدام جور يا ناجور سرنوشت زندگي ام را رقم زده اند، اما يك چيز در هر شب تكرار شده است. تكراري كه خستگي و ملالت نمي آورد. تكراري زيبا كه هر بار زيباترمي شود ... ياد تو ...
صد شمع كوچك روشن مي كنم. يك به يك. بعضي كبريتها تا بيايند شمع ها را بسوزانند، دست مرا هم مي سوزانند. عمرشان كوتاه تر از باقي كبريت هاست. انگشت اشاره ام مي سوزد. مثل شمع ها روشن مي شود و شروع مي كند به اشك ريختن...
مي داني همه اين حرف ها براي چيست؟ اين دل هنوز نمي تواند به تو بگويد كه از دوري ات به تنگ آمده. شكوه كنم؟ فرياد بزنم؟ از صداي خسته و گلوي بسته اين عبد عبيد چه بر مي آيد جز نام پاكت؟
آخر كجايي؟ ... كمي دير شده است ها ... منتظرم، همينجا نشسته ام تا بيايي. برسان آن نسيم اهورايي را ...

باورم نمي شود. باورم نمي شود كه اين همه راه ام كشانده باشي تا فقط گنبد خضرايت را به تماشا بنشينم. بعد آن همه بي وفايي، آن همه فراموشي، آن همه دوري؛ بياوري ام تا تنها صحن و سرايت را خيره خيره نگاه كنم...
تو هم خسته اي؛ به فداي قلب مهربانت. تو هم غصه داري، فداي دل دردمندت... مُصدّع اوقات شريفتان نمي شوم، فقط يك سوال دارم آقا! ... چشم ما لياقت ديدارتان را دارد؟
... هنوز سكوت مي كنم و تنها تويي كه مي خواني نامه هايم را از چاه عريضه دلم ...
راز خود به کس نگفتم
عشقت را به دل نهفتم ...
تنها ماندم،
تنها با دل بر جا ماندم...