صفحه اصلی

بازمانده آرشیو

12 مهر 1384

چه كنم ...

مرو اي دوست، مرو اي دوست، مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

مرو اي دوست مرو اي دوست بنشين با من و دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

تو نباشي چه اميدي به دل خسته من؟

تو كه خاموشي،  بي تو به شام و سحر چه كنم با غم تو؟ ...

 

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

 

                                                                                                       بسيم

19 مهر 1385

خداحافظ

خداحافظ ...!
خداحافظ پردهْ‌نشين محفوظِ گريه‌ها
خداحافظ عزيزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه‌ی هر چه همين هوای هميشه‌ی عصمت!
خداحافظ ... ای خواهر بی‌دليل رفتن‌ها
خداحافظ ...!
حالا ديدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود
قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه مياور
که راه دور و
خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه، ...
ديگر فراقی نيست
حالا بگذار باد بيايد
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند
ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!
حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشه‌ی عصمت خواهی رساند.
يادت نرود گُلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
ديگر سفارشی نيست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ايوانِ خانه می‌آيند
خداحافظ!

12 اردیبهشت 1386

ديدار در اردي بهشت

يك شب ديگر ... نسيم خنكي از پنجره نيم باز اتاق آرام به داخل مي خزد. ترانه هق هق چشمان باران بر تن گل هاي زنبق، موسيقي زمزمه ساحل و موج، نجواي جيرجيرك و شب پره، سكوت من و تو ...
از اتاقمان پهناي دريا پيداست. بي هيچ مزاحم و واسطه اي. بوي شنهاي مرطوب، رخوت شهوت انگيز خيال. خيال ماه و شب و دريا. خيالِ گرفتگيِ آسمان نگاه تو، غربت چشمان نيمه ابري من، روزهاي پربارش خوابهاي ما ...
سكوت مي شكند. ''سال پيش سال بي بركتي بود، امسال كه خوب مي بارد مگر نه؟ ...'' من مي گويم.
''به خدا قسم هر صبح خواب لالايي هايت را شنيده، چشم به روز باز مي كنم، مي آيي؛ هرشب، مي خواني ...'' باز من مي گويم.
''مي گذرد به خدا اين روزها... تمام مي شود همه اش...'' باز هم من مي گويم. تو كه نيستي آخر ... 
''... مي آيم. باز، اردي بهشت به ديدنت مي آيم ...''
چقدر دوستت دارم ...

15 اسفند 1387

روزهای روشن

دیشب تولدم بود.
یکی دو پیام تبریک و دو هدیه. همه از سوی خانواده.
حاصل بیست و نه سال زندگی.
دریغ از یک حس خوب...

*با اینکه ربطی ندارد اما: روزهای روشن، خداحافظ.

درباره بازمانده

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته بازمانده ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی پي نوشت است.

دسته قبلی دل نوشت می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.