صفحه اصلی

داستانك آرشیو

7 شهریور 1383

عصا و عصا كش





چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ...
پيرمرد كوري را ديدم كه در تاريكي با عصايش گفتگو مي كرد: « تو از همان جواني كه دو چشم داشتم تكيه گاه من بودي.» عصا پاسخ داد: «اما تو آن زمان مثل حالا به من اعتماد نداشتي، مثل چشمانت ...» زن و مرد جواني آنطرف تر نجوا مي كردند: - تو تنها تكيه گاه مني! - مثل چشمانم به تو اعتماد دارم!

8 شهریور 1383

مرد = پدر؟

نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت. صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش تمام شب صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ... « مشهود! ممنونم كه ... »

21 شهریور 1383

شهاب

آفتابگردان با غروب خورشيد گلبرگهايش را جمع مي كرد و سرش را خم و تا به صبح مي خوابيد. در غروب يكي از روزها يك گلبرگ از فرمان اطاعت نكرد و در پاسخ به سرشت خود گفت: شرافت در تن در دادن نيست، در همان هنگام شهابي از آسمان گذشت گلبرگ سخت عاشقش شد چنان كه فردا و فرداهاديگر با چشمك عاشقانه خورشيد به رقص نمي آمد، روزها پژمرده و شبها شاداب بود اما دريغ كه ديگر شهاب از آسمان شبش گذر نكرد.

30 شهریور 1383

شكايه

شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند.

4 مهر 1383

مسافر

مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت. مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟» روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟» مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.» روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...» پ.ن : "عاشقانه ها" در راهند....

10 اردیبهشت 1384

هفت ساله شد

... "نه مردنيه. به درد كار نمي خوره. بعدي ..." پدر التماس كرد اما گوش مرد بدهكار نبود. كودك دستان پدرش را محكم گرفت و به سمت بيرون كارخانه به راه افتادند. كودك به ديگر كودكان زرد و پژمرده ي در صف طولاني لبخندي زد. پدر اما چشم در چشم ديگر پدران، اشك در چشمانش مي درخشيد...


مي بيني؟ حتي جرات تمام كردن داستان هفت ساله رو هم ندارم ... اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره ... كاش ...

درباره داستانك

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته داستانك ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی دلستان است.

دسته قبلی روز نوشت می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.