عصا و عصا كش
چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ... |
|---|
چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ... |
|---|
نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت. صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش تمام شب صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ... « مشهود! ممنونم كه ... »
آفتابگردان با غروب خورشيد گلبرگهايش را جمع مي كرد و سرش را خم و تا به صبح مي خوابيد. در غروب يكي از روزها يك گلبرگ از فرمان اطاعت نكرد و در پاسخ به سرشت خود گفت: شرافت در تن در دادن نيست، در همان هنگام شهابي از آسمان گذشت گلبرگ سخت عاشقش شد چنان كه فردا و فرداهاديگر با چشمك عاشقانه خورشيد به رقص نمي آمد، روزها پژمرده و شبها شاداب بود اما دريغ كه ديگر شهاب از آسمان شبش گذر نكرد.
شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند.
مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت. مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟» روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟» مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.» روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...» پ.ن : "عاشقانه ها" در راهند....
... "نه مردنيه. به درد كار نمي خوره. بعدي ..." پدر التماس كرد اما گوش مرد بدهكار نبود. كودك دستان پدرش را محكم گرفت و به سمت بيرون كارخانه به راه افتادند. كودك به ديگر كودكان زرد و پژمرده ي در صف طولاني لبخندي زد. پدر اما چشم در چشم ديگر پدران، اشك در چشمانش مي درخشيد...
مي بيني؟ حتي جرات تمام كردن داستان هفت ساله رو هم ندارم ... اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره ... كاش ...