روزهای کهنه

چهارشنبه ۰۷ اسفندماه ۸۷


می بینم صورتمو تو آیینه
با لبی خسته میپرسم از خودم:
"این غریبه کیه از من چی می خواد،
اون به من یا من به اون خیره شدم؟ "
باورم نمیشه هر چی میبنم
چشامو یه لحظه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم برش دارم.
میکشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه...
منو توی آیینه نشون میده
میگه: "این تویی نه هیچ کس دیگه،
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!"

آیینه میگه: "تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید رو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت میمری..."


میشکنم آیینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکس ها با دهن کجی بهم میگن:
"چشم امید رو ببُر از آسمون
روز ها با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون..."

نظرات ديگران درباره مطلب روزهای کهنه

ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در چهارشنبه ۰۷ اسفندماه ۸۷ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ تنها ماندم بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ روزهای روشن است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.