نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت...
صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش، تمام شب، صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ...