پدر

سه شنبه ۲۵ تیرماه ۸۷


نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت...
صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش، تمام شب، صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ...

نظرات ديگران درباره مطلب پدر

7 ali | چهارشنبه، ۰۹ مرداد ۱۳۸۷، ۱۷:۰۵

سلام
قشنگ بود. نمي‌دونستم تو كار داستان ميني‌مانيليستي هم هسي


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۶:۰۵

هر وقت من رو خسته ديدي ،بدون! كه از خودم خستم...هر وقت ديدي شاكيم و گلايه مي كنم ،بدون! كه از خودم شاكيم...آخه تو نيمه ي مني...نيمه ي خوبم ،نيمه ي عاشقم...به تو مي گم تا تو كمكم كني...تو عزيز ترينمي ...


7 نگار عجایبی | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۱۳:۰۵

انقدر دیر به دیر ننویسید::D:


7 naslebaran | جمعه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۷، ۲۰:۰۵

كجايي پس ... بدو.... شمعهارو فوت كردم ها.... بدو...


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در سه شنبه ۲۵ تیرماه ۸۷ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ بهار دلكش بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ بهانه است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.