پدر

سه شنبه ۲۵ تیرماه ۸۷


نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت...
صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش، تمام شب، صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ...

نظرات ديگران درباره مطلب پدر

7 ali | چهارشنبه، ۰۹ مرداد ۱۳۸۷، ۱۷:۰۵

سلام
قشنگ بود. نمي‌دونستم تو كار داستان ميني‌مانيليستي هم هسي


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۶:۰۵

سلام عزيز هم نفسم!
شب ها من پشت پنجره منتظرت ايستادم...وقتي مياي در رو باز مي كني ماشين رو پارك مي كني در رو مي بندي كيفتو بر مي داري كليد قفل رومي زني و مياي به سمت پله ها مي بينمت...خستگي و بي حالي و كلافگيتو مي بينم...تا تو مياي پله ها رو زير پا بذاري و بياي بالا و بالاتر تند تند آرايش مي كنم...مو هامو باز مي كنم...صورتمو تو آينه نگاه مي كنم خوبه؟!تو دوست خواهي داشت؟! يه نفس عميق مي كشم يه لبخند ناز(از همونا كه عاشقشي..)ميام در رو باز مي كنم...سلام عزيز جونم...خسته نباشي آقاي خوبم...خوبي؟!مي بوسمت آروم آروم لباسهاتو كمكت در ميارم...و تو برام از روزت مي گي...از آنچه كه كردي و بهت گذشته...شام رو ميارم و من برات مي گم از روزم و از كارهام...ثانيه ها مي گذره...مي گذره ...الان تو آروم سرت رو پاهاي منه و خوابيدي...خيلي آروم بي صدا خودمو مي كشم پايين و سرم روي متكا مي ذارم...نور توي صورت مي تابه چشمامو باز مي كنم...صبح شده...اما تو نيستي...رفتي...گرمي بوست هنوز روي صورتمه...حسش مي كنم...و من ...باز هم آماده مي شم تا شب كه تومياي...


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۶:۰۵

هر وقت من رو خسته ديدي ،بدون! كه از خودم خستم...هر وقت ديدي شاكيم و گلايه مي كنم ،بدون! كه از خودم شاكيم...آخه تو نيمه ي مني...نيمه ي خوبم ،نيمه ي عاشقم...به تو مي گم تا تو كمكم كني...تو عزيز ترينمي ...


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۶:۰۵

هر وقت من رو خسته ديدي ،بدون! كه از خودم خستم...هر وقت ديدي شاكيم و گلايه مي كنم ،بدون! كه از خودم شاكيم...آخه تو نيمه ي مني...نيمه ي خوبم ،نيمه ي عاشقم...به تو مي گم تا تو كمكم كني...تو عزيز ترينمي ...


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۷:۰۵

عزیز هم نفسم!امید بودنم!
من رو نگاه کن!هنوز همون یار شیرینتم...یادته؟!چشمهات چی شده؟چرا اینقدر خسته نگاهم می کنی؟!من هنوز همون شیرین همراهتم...یادته خنده هام برات امید زندگیت بود...؟!یادته دستای من برات بال پروازت بود؟!حالا نذار خستگی ها به تو غالب بشه...نذار آسمون از صبرمون نا امید بشه...نذار شیرینت...نه ...من هنوز نبریدم...هنوز امید دارم...هنوز دستام برای گرفتن دستات ، واسه کشیدن تو به بالا،گوشهام واسه شنیدن حرفات ،هنوز پر توان و پر امیده...هنوز هم تا همیشه دستهام فقط واسه تو رو به آسمونه...لحظه های دیدار،خنده هامون،حرفهای قشنگمون،خاطراتمون ،تنهاییمون،همه رو به یاد بیار...همه ی ایثارمون...همهی نجابت و صبرمون...همه رو به یاد بیار...تو نباید خسته بشی...نباید...


7 شیرین | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۰۷:۰۵

راستي شجريان شعر هاي شادتري هم داره...تو كه شكر خدا مه جبينت از همه
با وفاتره...ذره ذره داريم نزديك روز هاي خوب مي شيم...اين و خودت گفتي بارها...پس زود باش تند تند خودتو آماده كن ...يادته اون اولاي آشناييمون مي رفتم كلاس آواز؟ يادته به بچمون حسودي كردي واسه اين كه لالايي هاي قشنگي مي شنوه از مامانش؟!قربونت برم قصه نخور...


7 نگار عجایبی | پنجشنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۷، ۱۳:۰۵

انقدر دیر به دیر ننویسید::D:


7 naslebaran | جمعه، ۱۸ مرداد ۱۳۸۷، ۲۰:۰۵

كجايي پس ... بدو.... شمعهارو فوت كردم ها.... بدو...


7 لی لا- آبی آسمانی | دوشنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۷، ۲۱:۰۵

خب انگار فهميدم ... كه شيرين نيمه ي دوم توئه. آخه برام كامنت گذاشته بود. ممنونم.
اما مرد... خيلي دير اومده خونه ضمنن چراغا رو روشن نكرده ولي چقدر خوش شانس بوده كه بچه رو له نكرده!!! :)


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در سه شنبه ۲۵ تیرماه ۸۷ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ بهار دلكش بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ بهانه است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.