يك شب ديگر ... نسيم خنكي از پنجره نيم باز اتاق آرام به داخل مي خزد. ترانه هق هق چشمان باران بر تن گل هاي زنبق، موسيقي زمزمه ساحل و موج، نجواي جيرجيرك و شب پره، سكوت من و تو ...
از اتاقمان پهناي دريا پيداست. بي هيچ مزاحم و واسطه اي. بوي شنهاي مرطوب، رخوت شهوت انگيز خيال. خيال ماه و شب و دريا. خيالِ گرفتگيِ آسمان نگاه تو، غربت چشمان نيمه ابري من، روزهاي پربارش خوابهاي ما ...
سكوت مي شكند. ''سال پيش سال بي بركتي بود، امسال كه خوب مي بارد مگر نه؟ ...'' من مي گويم.
''به خدا قسم هر صبح خواب لالايي هايت را شنيده، چشم به روز باز مي كنم، مي آيي؛ هرشب، مي خواني ...'' باز من مي گويم.
''مي گذرد به خدا اين روزها... تمام مي شود همه اش...'' باز هم من مي گويم. تو كه نيستي آخر ...
''... مي آيم. باز، اردي بهشت به ديدنت مي آيم ...''
چقدر دوستت دارم ...