مثل آتشي بر خرمن، يكباره شعله كشيد از دلم، نتوانستم نگهش دارم، اينبار ديگر ... دلم را سپردم به غمزه هاي كمانچه، كرشمه هاي ستار و ناز عشق استاد.
كاش اينقدر گذشته ها برايم عزيز نبودند. كاش اينقدر خاطرات زيبا نداشتم. كاش ... كاش دست كم نشانه اي از خودت برجاگذاشته بودي كه اينچنين زار و نزار هركوچه پس كوچه را به اميد يافتنت جستجو نكنم ...
مگر اين غرور بگذارد كه چشمي در اين سياهي تر كنم ...
دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد ...