خودش را ديد. در تاريكي، شب از نيمه گذشته، در سكوتي آرامش بخش، زير بارش دانه هاي برفي درشت، همان وقت كه مي شد گرماي نفس را با يك بازدم عميق به رخ كشيد، دست در دست يار، از خيابان مي گذشت. غرق در خوشي ها و سرخوشي ها، بي خود از خودها و ناخودها، دل كنده از كشيده ها و ناكشيده ها، مست و مست ...
در خيابان هميشه هم چراغ سبز نيست. ايستاد و به صداي آكاردئون گوش سپرد.
سبز ... و وقت رفتن بود. پنجره را پايين كشيد و خوب شنيد. همينجا بود و انگار همين ديروز. نگاهي به مرد نوازنده كرد. پيرتر شده بود. يك اسكناس قرمز به او هديه كرد، كاري كه بار پيش هم كرده بود. مرد لبخندي زد مثل گذشته.
راه افتاد در تاريكي، شب از نيمه گذشته، در سكوتي ويران كننده، پر از بوي تنهاماندن ... و تمام آن خاطره را پشت چراغ قرمز، روي خط كشي عابران پياده جاگذاشت...