عريضه

جمعه ۱۷ آذرماه ۸۵


باورم نمي شود. باورم نمي شود كه اين همه راه ام كشانده باشي تا فقط گنبد خضرايت را به تماشا بنشينم.  بعد آن همه بي وفايي، آن همه فراموشي، آن همه دوري؛ بياوري ام تا تنها صحن و سرايت را خيره خيره  نگاه كنم...

تو هم خسته اي؛ به فداي قلب مهربانت. تو هم غصه داري، فداي دل دردمندت... مُصدّع اوقات شريفتان نمي شوم، فقط يك سوال دارم آقا! ... چشم ما لياقت ديدارتان را دارد؟

... هنوز سكوت مي كنم و تنها تويي كه مي خواني نامه هايم را از چاه عريضه دلم ...

نظرات ديگران درباره مطلب عريضه

7 شبنم | یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۵، ۰۷:۰۹

برای دلتنگ شدن اتفاقا همیشه اجازه میگیریم اونم از عامل دلتنگی، منتها ساکت و بیصدا و بگمانم غیر مستقیم نامحسوس.. آزاد باشی


7 یک تکه تنهایی ... | یکشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۵، ۰۸:۰۹

چقددددددددر دلم مي خواد اونجا بودم الان ........


7 لي لا - آبی آسمانی | دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۳۸۵، ۱۱:۰۹

بازگشتت به چيمه رود مبارك. شاهد آوردي خودت را به اين خانه كه صراط مستقيم است تا هبوط ات...
نوشته هايت حواسي حقايق دلنشين است... براي صدا زدنم كافيست توي دلت صدام كني. مي آيم. امتحان كن.


7 پنام | سه شنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۵، ۰۳:۰۹

خيال آبي و مه اندود. حتي اگر .... نيايي ... مي ماند .


7 محبوبه | چهارشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۵، ۰۵:۰۹

سلام اين مطلبت هم دلنشين وحرف دل ما بود من ساكن قم هستم نميدونم شما كجايي ولي وقتي ميرم جمكران حرفام همينه كه شما گفتي .راستي ميل شما رسيد ولي متاسفانه انگار فونتش مشكل داره نتو نستم بخونم از كنجكاوي داشتم قبض روح ميشدم. حدس ميزنم راجع به كامنت قبلي هست خيلي دلم ميخواد بدونم البته اگه نگفته باشي بتو ........


7 خیبریان | پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۸۵، ۰۱:۰۹

بسم رب الشهدا
سلام داداش خواستيم سلامي عرض كرده باشيم و خسته نباشيدي!
موفق باشيد.ممنون از مطلب شما
از اطاعت و عبادت چه مي دانيم .


7 یک صادق | جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۸۵، ۱۰:۰۹

يك لحظه ياد مسجد النبي افتادم.
وااااااااااي
چه صفايي ميده جلوي گنبد خضراي پيامبر بشيني و تا صبح قرآن بخوني... يادش بخير...
جمكران هم صفاي خودش رو داره.


7 عباسحسحیننژاد | جمعه، ۰۱ دی ۱۳۸۵، ۰۱:۱۰

...


7 بلفی | جمعه، ۰۸ دی ۱۳۸۵، ۰۱:۱۰

:) به يادتون هستم ...


7 یادش به خیر | شنبه، ۰۷ بهمن ۱۳۸۵، ۰۹:۱۱

حالا ياد آخرين باري افتادم كه به مشهد رفتم. خدا ميدونه كه چقدر خجالت ميكشيدم از اينكه برم و توي حرم دعا كنم. فكر ميكردم نامه اعمالم سياه و زشته و درست فكر ميكردم. من اون دفعه حتي يكبار هم به حرم نزديك نشدم چون از سنگيني بارگناهام شرم داشتم. ياد بچگي ها بخير كه چقدر راحت و با سربلندي اونجا ميرفتم اما حيف كه نميتونستم درست دعا كنم...


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در جمعه ۱۷ آذرماه ۸۵ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ دلتنگ ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ فلش بك است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.