پنجره را مي گشايد. اگرچه مدتي است كه از زادگاهش دورافتاده، هنوز به خانه جديد عادت ندارد. دوست دارد وقتن گشودن پنجره افق را ببيند. شهر خودش را ببيند. همسايه اش را ببيند. برگردد و ساعت قديمي روي ديوار خانه شان را ببيند. عزيزش را ببيند و او را در آغوش بكشد ...
پنجره را گشود. ديوار سياه، تنها منظره روبرويش را كاويد. پيچكي تنها كه بر تنه ديوار، خودش را آويخته و برگهايش خشكيده. شمرد سي و چهار برگ ... برگشت. پشت سرش يك اتاق بزرگ تنهايي و يك قاب عكس. عكس عزيزش. قاب را به سينه اش چسباند. عزيزش ... عزيزش ... آه عزيزش ...
خاطره ها يك به يك از ذهنش مي گذرد. بوي خوبي در اتاق خالي مي پيچد. چشمانش را مي بندد و لبخندي بر لبانش مي نشيند. شيرين و دلنشين. احساس عميق دوست داشتن... هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز ماندگار نيست. جريان هستي همه چيز را به حركت مي آورد. براي بودن بايد زندگي كرد. بايد خنديد بايد رقصيد بايد بوئيد بايد ديد بايد ... براي زندگي بايد گريخت ... و حالا گريخته است. از خودش و شايد از آينده اش. پنجره را مي گشايد. هنوز عادت ندارد...
باد صورتش را شست. شمرد. سي و سه برگ...