"... حال ديگر تنهايم. مي تواني بيايي. مشتاق تر از هميشه بر پنجره ماه چشم دوخته ام. خيالي نيست اگر كمي احساس غربت مي كني! چه ميزبانت هم دست كمي از تو ندارد. آخر او هم اينجا غريب است ... مي تواني بيايي و دوتايي با هم به پشت آن كوه ها سفر كنيم. آنجا كودكاني را ديده ام كه حرفشان بوي صداقت و پاكي ميداد. مرداني را ديده ام كه نگاهشان طعم غيرت و ايستادگي داشت. زناني كه خشم طبيعت را به مهر خويش مقهور كرده اند و سنگ قبري سرد را ديده ام كه نشان از فرصتي سوخته بود ... و خود را ديدم كه آسيمه سر پي رخ كشيده اي، گم كرده اي ... آمده بودم كه بيابمش و بسرايمش همه سكوت خودم را و چه دريغا كه در ميان گردباد پاييزي، تصوير مه گرفته اش را نيز از كف دادم... حال ديگر تنهايم و خالي از خواستن ... خالي از بودن ... خالي از شدن ...
مي تواني بيايي و اين بار رهاتر از هر وقت ديگر با هم به پشت آن كوه برويم... برويم و بمانيم و ... مرا با خود مي بري؟... با تو هستم ...بيا ... "
پ.ن: به همين سادگي ها هم نيست ... غم سنگيني است در سالگرد مرگ خود دوباره مردن! ... و من آن زمان كه زنده بودم گاهي صبر مي كردم ...