جستجو ...

یکشنبه ۲۳ مهرماه ۸۵


"... حال ديگر تنهايم. مي تواني بيايي. مشتاق تر از هميشه بر پنجره ماه چشم دوخته ام. خيالي نيست اگر كمي احساس غربت مي كني! چه ميزبانت هم دست كمي از تو ندارد. آخر او هم اينجا غريب است ... مي تواني بيايي و دوتايي با هم به پشت آن كوه ها سفر كنيم. آنجا كودكاني را ديده ام كه حرفشان بوي صداقت و پاكي ميداد. مرداني را ديده ام كه نگاهشان طعم غيرت و ايستادگي داشت. زناني كه خشم طبيعت را به مهر خويش مقهور كرده اند و سنگ قبري سرد را ديده ام كه نشان از فرصتي سوخته بود ... و خود را ديدم كه آسيمه سر پي رخ كشيده اي، گم كرده اي ... آمده بودم كه بيابمش و بسرايمش همه سكوت خودم را و چه دريغا كه در ميان گردباد پاييزي، تصوير مه گرفته اش را نيز از كف دادم... حال ديگر تنهايم و خالي از خواستن ... خالي از بودن ... خالي از شدن ...

مي تواني بيايي و اين بار رهاتر از هر وقت ديگر با هم به پشت آن كوه برويم... برويم و بمانيم و ... مرا با خود مي بري؟... با تو هستم ...بيا ... "

پ.ن: به همين سادگي ها هم نيست ... غم سنگيني است در سالگرد مرگ خود دوباره مردن! ... و من آن زمان كه زنده بودم گاهي صبر مي كردم ...

نظرات ديگران درباره مطلب جستجو ...

7 یک تکه تنهایی | پنجشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۵، ۰۹:۰۷

نشان از فرصتي سوخته .......
چه تركيب تلخي ...............
صبر .... بزرگترين معجزه است ....


7 ساره | جمعه، ۲۸ مهر ۱۳۸۵، ۰۳:۰۷

راستش هم زيبا بود هم عجيب... هم دوست داشتني هم تلخ...
اميدوارم به آن چيزي كه در انتظارش هستي برسي.
التماس دعا


7 نگار | سه شنبه، ۰۲ آبان ۱۳۸۵، ۰۸:۰۸

سنگ قبري سرد را ديده ام كه نشان از فرصتي سوخته بود ...
)):


7 Naslebaran | سه شنبه، ۰۲ آبان ۱۳۸۵، ۰۹:۰۸

مي توان بود و ... نبودن را اختيار كرد.... مي توان با ديگران بود و تنهايي را اختيار كرد.... اما وقتي مشتهاي ظريف موجود كوچكي را بر ديواره وجود خود احساس كردي.... ديگر خود نيستي كه اختيار كني... بايد كه باشي. باشي و بماني.


7 آسمان | سه شنبه، ۰۲ آبان ۱۳۸۵، ۱۲:۰۸

هيچ چيز ساده نيست،
جز اين تمنا و خواستن هاي بي پاسخ،
در فرصت هاي سوخته،
هيچ چيز طاقت اش به همين سادگي ها نيست،
اما طاقت مي آوريم.
تنها به حكم همان انتظار...


7 حجت | جمعه، ۰۵ آبان ۱۳۸۵، ۱۲:۰۸

آه ...


7 استاد | شنبه، ۰۶ آبان ۱۳۸۵، ۰۹:۰۸

با سلام و احترام متقابل. متقابلاَ عيد سعيد فطر را خدمت شما و خانواده مكرم و گرامي تبريك و تهنيت عرض مي نمايم. شاد باشيد.


7 روزگارمن | یکشنبه، ۰۷ آبان ۱۳۸۵، ۰۷:۰۸

سلام .. اینجا خیلی قشنگه من آدرس شما رو از توی وبلاگ رنگ باران پیدا کردم .. موفق باشید


7 لي لا - آبی آسمانی | یکشنبه، ۰۷ آبان ۱۳۸۵، ۰۷:۰۸

اول: اطلاعات ذخیره نمیشود.
دوم: به سختی کامنتینگت باز میشود. توی خانه همه اش هنگ میکند.
سوم: هیچ قرار و مداری نیست روزها میگذرد و من هنوز در حسرتم.
چهار: پوسیدگی نتیجه ی سکون است. گاهی باید عوض شویم به قیمتهای گزاف اما رو به بهبود.
پنج: پی نوشتت درست است. تو خیلی وقت است که مرده ای و اینطور که پیش می روی مرده میمانی. خوب نیست اینطوری... این رویه ات را دوست ندارم.


7 محمود | سه شنبه، ۰۹ آبان ۱۳۸۵، ۱۱:۰۸

بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود... اين دايره ي كبود اگر عشق نبود... از آينه ها غبار خاموشي را.. دست چه كسي زدود اگر عشق نبود... در سينه ي هر سنگ دلي در تپش است... از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود... بي عشق دلم جز گرهي كور چه بود... دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود... از دست تو در اين همه سرگرداني... تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


7 هلن | یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۵، ۰۹:۰۸

خيلي قشنگ بود.


7 لي لا - آبی آسمانی | دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۵، ۰۱:۰۸

جابجاش نکردم :)
خوبی؟


7 دختر نقاش | دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۵، ۰۷:۰۸

سلام همسايه عزيز...
خطي كه نگاشتي سخت مرا در خود فرو برد...
تنهايي...يا دل تنها...؟
يه جايي خوندم...
//هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش‌.
يگانگي قله‌ي تجربه است‌.
و تنهايي دره‌.
يگانگي نور به همراه دارد، شعله است‌
تنهايي ظلمت است و خفقان‌
تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي‌;
يگانگي زماني است كه از وجود خود سرمست مي‌شوي‌...

شاد باشي و سبز...


7 محمود | چهارشنبه، ۱۷ آبان ۱۳۸۵، ۱۲:۰۸

آغازكن مرا پی تكرار لحظه ها
با چرخش مداوم و غمبار لحظه ها
درسينه ام بكار تپش های بيقرار
تا گل کند دوباره به ديدار لحظه ها
سلام عزیز....به مناسبت سالگرد وبلاگ با مطلبی جدید به روز شدم .... منتظر حضور گرم و با صفای تو مهربون هستم...تا بعد یا حق


7 sadegh | پنجشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۵، ۱۱:۰۸

سلام آقاي گل..
ايول.. خيلي زيبا بود...
واقعا تعريفايي كه ازت ميكنن حقيقت داره..

منم به زودي اميدوارم مستقل بشمو... ديگه پرشين بلاگ رو ترك كنم...


7 sib | یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۵، ۰۲:۰۸

تور رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم... تنها نيستي... خسته اي...


7 pesarake tanha | دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۵، ۱۰:۰۸

...


7 مریم میراحمدی | چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۵، ۰۴:۰۸

شکايتنامه دل را اگر بر جايی غير از ديوان دوست بياويزی٬ طعمه رازخواری نامحرمان می‌شود. حرف خلوت راز را بايد با مَحرم گفت. با اشاره٬ با نگاه٬ با دل. اگر با غير به زبان آوريش٬ رازت می‌رنجد و از کف می‌رود. گوشی که تاب شنيدن راز سر به مُهر غربت را داشته باشد هنوز بر زمين هبوط ننموده. هدرش ندهی...


7 لي لا - آبی آسمانی | چهارشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۵، ۱۱:۰۸

نمي نويسي يعني؟


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در یکشنبه ۲۳ مهرماه ۸۵ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ خداحافظ بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ پيچك است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.