"... امشب را هم كه حساب كنيم مي شود دوهزار شب ... دوهزار شب كه آسمانت را مي نگرم و از زمينت با تو گفتگو مي كنم. پهناي سياه شب ظلماني، پرده برافكنده بر ستاره هاي رخ بركشيده نوراني، مبادا نامحرمي بخواند از تو رازهاي نهاني...مگر غير از آن است كه بنده اي ناچيز در عظمت الهي توام؟ ..."
خوب است آدم تاريخ ها را به ياد داشته باشد. دوهزارمين شبگرد خود را جشن مي گيرم. شبگرد تنهايي، شبگرد سكوت، شبگرد ديوانگي و شبگرد عشق. امشب هم بار سفر بسته نشسته ام تا نوبت فرارسد و بروم. مي بيني؟ از هزارمين شبگرد تا بحال هزار اتفاق افتاده است كه هركدام جور يا ناجور سرنوشت زندگي ام را رقم زده اند، اما يك چيز در هر شب تكرار شده است. تكراري كه خستگي و ملالت نمي آورد. تكراري زيبا كه هر بار زيباترمي شود ... ياد تو ...
صد شمع كوچك روشن مي كنم. يك به يك. بعضي كبريتها تا بيايند شمع ها را بسوزانند، دست مرا هم مي سوزانند. عمرشان كوتاه تر از باقي كبريت هاست. انگشت اشاره ام مي سوزد. مثل شمع ها روشن مي شود و شروع مي كند به اشك ريختن...
مي داني همه اين حرف ها براي چيست؟ اين دل هنوز نمي تواند به تو بگويد كه از دوري ات به تنگ آمده. شكوه كنم؟ فرياد بزنم؟ از صداي خسته و گلوي بسته اين عبد عبيد چه بر مي آيد جز نام پاكت؟
آخر كجايي؟ ... كمي دير شده است ها ... منتظرم، همينجا نشسته ام تا بيايي. برسان آن نسيم اهورايي را ...