"شب مهتاب است و دل باز هواي تو كرده است. در برابر صورتم، صورتت ... تصورت مي كنم . ستاره اي گمگشته در سحابي مهرباني تو. ستاره اي كه بند بند وجودم در فضاي روحاني حضورت مي چكد و آب مي شود.
شب مهتاب است و باز اين دل تنها، چشم در هلال ابروي تو دوخته است. مي نگرد به آيينه اي كه گسترده اي در برابرش. خود را مي بيند و مي پيرايد بي شرم.
يادم مي آيد اولين بار، شيريني ديدار، يك آسمان خيال، چشم در چشمان يار ... اما جايز نبود ماندن. ماندن و نرفتن..."
به هر شعري را كه علي معلم مي سرايد و مجيد اخشابي چنگش را بر قصيده هاي آن مي آويزد، هزار بار گوش مي دهم و هر بار هزار و يكشب نويي را مي يابم. اين بار اما مرا به سالها قبل برد كه نبودنهايت هميشگي شده بود. شبهاي بلند تابستاني كه "دلم امشب صاف است" و "مرغ سحر ناله سر كن" را پي در پي در گوش مهتاب نجوا مي كردم. چيزي شبيه "درخت گلابي" ...
اين بار اما شعري بس زيبا سروده با معنايي عميق و اين بار نواخته اي بس روح فزا از دل برآمده. تقديمش مي كنم به ... به تو.