چه كنم ...

سه شنبه ۱۲ مهرماه ۸۴


مرو اي دوست، مرو اي دوست، مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

مرو اي دوست مرو اي دوست بنشين با من و دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

تو نباشي چه اميدي به دل خسته من؟

تو كه خاموشي،  بي تو به شام و سحر چه كنم با غم تو؟ ...

 

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

چه كنم با دل تنها ... چه كنم با غم دل ... چه كنم با اين درد ... دل من اي دل من ...

 

                                                                                                       بسيم

نظرات ديگران درباره مطلب چه كنم ...

7 ستاره | چهارشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۷

سلام...نميدونم چرا امروز اومدم اينجا انگار سالها بود كه نيومده بودم اما يك حس خاصي منو تا اينجا اورد و وقتي اومدمو اينجا رو ديدم....خوب مثل اينكه صاحب اصلي وبلاگ رفته ...بهتر چون همش مزخرف مي نوشت اميدوارم شما بتونيد از عهده كارها بر بيائيد... راستي مي خواستم بگم كه خوشحالم كه اقاي شاهد اينطوري رفت با سر در گمي و تنهائي بهش بگو يه نفر گفت خدا جاي حق نشسته ...خوب ديگه فعلا باي و به اميد روزهاي تازه تر...راستي به وبلاگ من سر بزن .


7 علیرضا | چهارشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۴، ۱۱:۰۷

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب نکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند


7 علیرضا | چهارشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۴، ۱۱:۰۷

سلام .....
براي تموم عاشقاي دل شكسته :

خيال روي تو چون بگذرد بگلشن چشم

دل از پي نظر آيد بسوي روزن چشم

نخست روز كه ديدم رخ تو دل ميگفت

اگر رسد خللي خون من به گردن چشم

ببوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش

براه باد نهادم چراغ روشن چشم ..........


7 فاطمه | چهارشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۴، ۱۲:۰۷

ديشب كه اينجا رو ديدم، يه خورده با حالا فرق مي كرد، نه؟!


7 زهرا | پنجشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۷

خودت هم كه خيلي وقت بوده نبودي ولي نمي دانم از كي گفتي از كسي نوشته اي تنها يادگارش نوشتي اما با دل تنهاي خودت هم گمنام است! بالاخره آدم كه از اطرافش ناميد باشه دلش خيلي تنها ميشه


7 علیرضا | پنجشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۴، ۰۸:۰۷


دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی واسه خفتن نداره


7 جوجــــــــــــــــــــــه | پنجشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۴، ۰۸:۰۷

شاهد رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :)) باورم نميشه! ميشه يكي به من بگه كه دروغه؟!


7 حسنا | پنجشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۴، ۰۹:۰۷

سلام.ماه مبارک رمضان بر همه و مخصوصا شما مبارک.
نماز روزه هاتون قبول.
مارو از دعای خیرتون بی نسیب نکنید.
امضا:یه دل خسته از دنیا


7 حسنا | پنجشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۴، ۱۰:۰۷

همه توي اين دنيا تنهاهستن.زندگي يعني همين.
ميدونم بزرگتر از اين حرفايي كه من بخوام شمارو نصيحت كنم.خود شما باعث شدي كه توي زندگيم
بدون هدف نباشم و چه جوري با بقيه رفتار كنم.ممنونم
به خاطر همه چي.
اما هيچ وقت دوست ندارم ناراحت باشي.چيمه رود هميشه بايد شاد باشه.وگرنه دل گنجيشك ها ميشكنه


7 غزال | جمعه، ۱۵ مهر ۱۳۸۴، ۰۱:۰۷

من عادت ندارم اينجا به كسي غير از شاهد سلام كنم...كاش واضح تر مي نوشتي...رفتن يعني چي؟...رفتن به طرف خوشبختي؟...تا چند ماه پيش قدمهاش رو به سوي زيبايي پيش مي رفت...نمي خوام حرف از غم و غصه باشه...اونم تو چيمه رود...جايي در ميان آسمانها...


7 ستاره | شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۸۴، ۱۰:۰۷

سلام ...خواسته بوديد لينكم را به صفحه اضافه كنيد از لطفتون ممنون اما ترجيح ميدم توي اين غربت سوخته همان نا آشناي هميشگي باشم...خوش باشيد.


7 پنام | شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۸۴، ۱۲:۰۷

رفتی ... شهر به سادگی خالی است . همین !


7 فاطمه | یکشنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۴، ۱۰:۰۷

اگه كمكي از دستم بر بياد، خب در خدمتم.


7 بلفی | شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۴، ۰۴:۰۷

و اينك اين منم زني تنها در آستانه’ فصلي سرد ...


7 محمود | سه شنبه، ۲۶ مهر ۱۳۸۴، ۰۷:۰۷

سلام دوست من
اینبار هم زیبا و جالب بود اینگونه تفکر میتونه خیلی به جامعه کمک کنه من خوشحالم که شما اینگونه می اندیشی امیدوارم در تمام مراحل از زندگی و در تمام
عرصه ها بخوصوص در همین زمینه که دارین فعالیت میکنید موفق و پیروز باشین
عدالت علی آپه و منتظر حضور شما.یا علی


7 مريم | شنبه، ۳۰ مهر ۱۳۸۴، ۰۴:۰۷

اسفا كه امشب صبحمان / جز نقش بي جاني نيست


7 صائب | دوشنبه، ۰۲ آبان ۱۳۸۴، ۰۵:۰۸

كمي منصف باشيد............... ستاره با شمام


7 ستاره | چهارشنبه، ۰۴ آبان ۱۳۸۴، ۱۲:۰۸

صائب خان...هيچ كس نمي تواند بفهمد كه غربت و بي ايماني از ادم چه مي سازد...روح شيطانيم را درون قلبم دميده ام مي خواهم با همه مردم نا مهربان نا مهربان باشم و به همه بگويم كه ادمهاي دروغگو مثل كرمهائي كثيف احساس را مي جوند و بعد وقتي تنها گند ابه ائي از حضورشان باقي ماند انها را در حسرت و تنهائي رها ميكنند و با پوزخندي تلخ خاطره هاي نقره ائيشان را به تمسخر مي نشينند...و او نيز از همانها بود...خداوند او را سزاوار درد خواهد كرد....ببخشيد بسيم جان من امدم تو را دعوت كنم به وبلاگم كه نظر بالا را خواندم...كمي بهم بر خورد...اميدوارم ناراحت نشوي....اينكه مسئول وبلاگ كسي شدي سخته...


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در سه شنبه ۱۲ مهرماه ۸۴ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ نوبهارو نبر از ياد ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ پيمانه شو ... پيمانه شو ... است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.