سلام...
نبض ستاره مرده ما ديگه سرد سرديم...
تو خاطرات كهنه دنبال ((من))مي گرديم...
اما طنين رويا هنوز ترانه سازه...
هنوز تو اين سياهي چن تا دريچه بازه...
این قصه و ترانه نیست,کابوس کودکانه نیست
رنگ وریای آدما, حقیقته افسانه نیست//
پوشالیه وجودشون , حقیقته دروغشون
حتی خدام گول میخوره,از ظاهر سجودشون
واژه یه عشق وعادته, نقش تو قصه ها شده
شکستن دل رفیق ,دفع قضا و بلا شده
دروغ دیگه یه عادته, برادری حکایته
افتاده رو لگدزدن, اینم یه جور شهامته
ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود انچه مي ژنداشتيم ...منهم ديشب تفالي زدم...هر كس به طرقي دل ما ميشكند بيگانه جدا دوست جدا ميشكند بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست از دوست بژرسيد چرا ميشكند
...و سلام...ما ز ياران چشم ياري داشتيم...خود غلت بود آنچه مي پنداشتيم... اما ايني كه من مي بينم خودش يه جورايي مي لنگه... اينطوري كه بنظر مياد تو نوبهارو از ياد بردي...بيشتر شبيه يه دروغه تا يه حرف دل... ساختن خزون توي دل ديگران كار آسونيه...به شرطي كه دل آدم از سنگ باشه... آدم چه روي آب بايسته چه برقصه بازم غرق ميشه...منتظرم...
سلام دوست عزيزم
بعد از گذشت مدت چند ماه باز تصميم گرفتم ادامه بدم و
بنويسم چون اينطوری يکمی احساس سبکی ميکنم
اينبار اومدم با قدرتی بيشتر کار کنم .اولين مطلبم بسيار جالبه چون يه بحث بين منو يکی از دوستام که
نظر دوستم و خودم در مورد دين رو روی وبلاگ گذاشتم
حتما بهم سری بزن خوشحال ميشم. تا بعد
خدانگهدارت
ارسال نظر شما:
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در یکشنبه ۳۰ مردادماه ۸۴ ارسال شده می باشد.