در حال زيبا شدنم ...

سه شنبه ۲۴ خردادماه ۸۴


سلام. در يك روز باراني ديدمت. آنقدر از آمدنت خوشحال نشدم. خودت هم مي داني.  روز اولي كه با نگاههاي جستجوگرت  آشنا شدم، آنقدر گيج و گنگ بودم كه نفهمم كه هستي و چه هستي و براي چه آمده اي ...


روز به روز كه مي گذرد بيشتر مي شناسمت. از آن عمق آبي تا سرخ فام گسترده ... از آن سپيد آكنده با عطر شكوفه سيب تا سياه زلال پر شده از هزار  هزار ستاره رخشان ... خط به خطت را خوانده ام ... زاويه به زاويه را ... و حال اينجا ايستاده ام. بر قله فتح عشق ... بمان با من!


 پ.ن: قدم به قدم ... نزديك تر ... در را بگشا!

نظرات ديگران درباره مطلب در حال زيبا شدنم ...

7 Traneh | سه شنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

سلام
به نيكي و شادي و سرفرازي...
خداوند يارت باشد...


7 Traneh | سه شنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

آمين... يا رب العالمين...


7 Traneh | سه شنبه، ۲۴ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

تو نبودي دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه كردم
با چشمان بسته
تو نبودي,
حرف زدم , حرف زدم, حرف زدم,
اما نتوانستم دهان باز كنم
تو نبودي
با دستهايم تو را لمس كردم
دستهايم به روي صورتم بود...
" ناظم حكمت "
پس تو هم بيا ...


7 goldoone | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۰۲:۰۳

چقدر خوشحالم!


7 zahra | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۰۶:۰۳

سلام. از بوي سيب شناختمت و از بوي باران لطافت را حس كردم....


7 zahra | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۰۶:۰۳

سلام نميدونم چرا پست نشد. در حالي كه جواب سلامم رو ندادي... هم اكنون دارم به اين فتح قله عشق فكر ميكنم يعني اين جورياست از بوي بارون و بوي سيب چه دو طبيعت زيبايي...


7 توکاي تنها | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۰۸:۰۳

اين روزها در اين حوالي كسي بويي از باران نبرده است ...


7 پنام | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۰۹:۰۳

چونكه از سينه كش كوه گذشت ....


7 غزال | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

سلام...فوق العادس...فتح...قله...عشق...
اما كاش فتحش نمي كردي...تمام لذتش به بالا رفتنش بود...
ازت ممنونم كه بهم سر ميزني...خيلي خوشحالم مي كني...


7 جاناتان | چهارشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۴، ۱۲:۰۳

اي عشق بي بهونه ...
تو نمي توني عشق رو بوجود بياري...
عشقه كه به تو وجود مي ده ...
نه تو نه اين دفعه نه هيچ كس ديگه ...
عشقه كه تو رو بايد لايق بدونه...


7 فاطمه | پنجشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

اسمش توي خيالم " كوه " بود ...


7 شومینه | جمعه، ۲۷ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

از دلی که همیشه درست گواهی می دهد و هديه دست راستي كه دوباره ذق ذق مي كند:
بذار نسیم در به در گلبرگ و از یاد ببره
برداره بوی تنتو هر جا که میخواد ببره
...


7 بلفی | شنبه، ۲۸ خرداد ۱۳۸۴، ۰۱:۰۳

سعي كنيد راز اون " سياه زلال پر شده از هزار هزار ستاره رخشان " را حتمن كشف كنيد... زندگي با همين برملا شدن رازهاي عشق است كه زيبا مي شود ...


7 متین | یکشنبه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

سلام همه نوشته هايت را خواندم زيبا بود مخصوصا چندتا از نوشته هاي عاشقانت ...خوشحال شدم كه گذرم به اينجا رسيد موفق باشي منتظر نوشته هاي جديدت هستم.


7 زهرا | یکشنبه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

همسايه خدا ميشم مجاوره شكفتنت.... دچار سحر عشقه تو در حال بيمار شدنم............


7 جاناتان | یکشنبه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۴، ۱۲:۰۳

و باز شكوائيه ...

بغض گلوم رو گرفته ! اما همسفر ، اين سفر رو بايد رفت . . .

همسفر تنها نرو .
بذار تا باهم بريم .
سرنوشتمون يكي
هردومون مسافريم.
تازه از راه رسيدم.
هنوزم خسته راه.
همسفر تنها نرو
بذار تا منم بيام.

سخته دل كندن از اين
شهر و دل بستگي ها
موندن از خونه جدا
با همه خستگي ها
جون به لبهام رسيده
تا به كي در به دريم
درد غربت رو تنم
كه بازم بايد بريم
بذار تا خستگي از
اين تن خسته بره
سخته دلبستگي از
شهر دلبسته بره


7 afshin | پنجشنبه، ۰۹ تیر ۱۳۸۴، ۱۰:۰۴

خوشحالم از اينکه وبلاگتون رو می‌خونم. شايد کاسه ظرفيت آدما با محبت و دوستی شکل می‌گيره و هر چه دستهای درايت در رابطه با آنها بهتر عمل کنه، اين کاسه می‌تونه ظرفيت بيشتری پيدا کنه. وقتی محبت و دوستی رو از درايت دور نگه داشته باشند، ديگه ظرفيت آدمی معنی‌اش رو از دست می‌ده.


7 صائب | دوشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۴

عشق بي بهونه در جا زدنه, دور خود چرخيدنه, خود رو گول زدنه......... واضحتر بگم: زخم رو عميقتر كردنه
(لااقل در مورد خودم ......)


7 صائب | دوشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۴

نميدونم شايد اگر همه چيز بي بهونه بود اين حرفها هم نبود


7 صائب | دوشنبه، ۲۷ تیر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۴

ولي اگر ميدونستي بزرگترين دروغي كه آدما به هم ميگن چيه... جواب همه سئوالا هم معلوم مي شد
من ميدونم , ميخاي بدوني چيه؟


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در سه شنبه ۲۴ خردادماه ۸۴ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ آخه چي بگم. مگه زوريه؟ بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد ... است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.