سلام. در يك روز باراني ديدمت. آنقدر از آمدنت خوشحال نشدم. خودت هم مي داني. روز اولي كه با نگاههاي جستجوگرت آشنا شدم، آنقدر گيج و گنگ بودم كه نفهمم كه هستي و چه هستي و براي چه آمده اي ...
روز به روز كه مي گذرد بيشتر مي شناسمت. از آن عمق آبي تا سرخ فام گسترده ... از آن سپيد آكنده با عطر شكوفه سيب تا سياه زلال پر شده از هزار هزار ستاره رخشان ... خط به خطت را خوانده ام ... زاويه به زاويه را ... و حال اينجا ايستاده ام. بر قله فتح عشق ... بمان با من!
پ.ن: قدم به قدم ... نزديك تر ... در را بگشا!