رقص عشق

پنجشنبه ۰۵ خردادماه ۸۴


... چه مي گفتم؟ هان. يادم آمد. داشتم از درخت پير بوستان روبروي خانمان مي گفتم. پيرترين درخت سال ... همین سال پیش بود. با طوفانی قامتش خم شد.دلي گهواره عشقي به من می گفت: به تو ثابت میکنم که عشق یعنی چه. می گفت: آرزوهای ترانه ام را به گور ابدی شعرهای ناتمام خواهم برد ... میپرسیدمش: به کدامین پرواز پرنده عاشقی که نگاهت را از آسمان بر نمی داری؟ پاسخم می داد: دل گهواره عشق است، جای من اینجا نیست، این زمینی که مرا بیهوده به آن بسته اند... خاطرم هست که روز قبل از عروجش آسمان محله مان پر شد از پرندگان، می خندید و می چرخید و می رقصید با هر فراز و فرود پرنده ای. میشناختمش ... ماندنی نبود دیگر ... حال بوستان خانه ما خالی است از درختی و دلم خالی تر از معلم عشقی ...


 پ.ن: خورشید همچنان می درخشد در مدار جاودانه اش ... ما و شما و او هم زنده ایم... پس به کدامین دلواپسی از دلداده ات سراغ میگیری؟ ... یک بغض فرو خورده و سکوت ... سکوت ... سکوت ... سکوت... 

نظرات ديگران درباره مطلب رقص عشق

7 setare | پنجشنبه، ۰۵ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

مي خوام اولين باشم...هنوز متنت رو نخوندم


7 ... | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۰۲:۰۳

حالا گره کور این ترانه
به دستان آشنای هیچ واژه ای باز نخواهد شد
تو هم که سکوت کنی،
پای همین بغض بی صدا
آرزوهای ترانه ام را
به گور ابدی شعرهای...


7 بلفي | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۰۴:۰۳

بي شك ياد معلم عشق سر در قلبتان حك شده است. پس هرگز بدون او نخواهيد بود. خوشحالم كه برگشتيد.


7 بهار | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

عمر درخت سر رسيده، اما خورشيد همچنان مي درخشد. نه؟!


7 شاهد | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

بلفي عزيز:
ديگه اين قوزك پا ياري رفتن نداره ... لبهاي خشكيده ام حرفي واسه گفتن نداره...


7 فاطمه | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

خوش به حالت كه هنوز چشم هايت براي ديدن درخت ها و گنجشك ها باز است . من كه انگار ديگر نمي بينم . خوش به حالت .


7 asemane | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

اي عشق چهره ي آبيت پيدا نيست.(حسين منزوي)
درود


7 حجت | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

اين پست حالا حالاها خوندن داره


7 شاهد | جمعه، ۰۶ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

آسمانی عزیز:
در اين زمانه بی های و هوی لال پرست * خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست ...چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را* برای این همه ناباور خیال پرست...


7 پنام | شنبه، ۰۷ خرداد ۱۳۸۴، ۰۲:۰۳

اين هرچه صاعقه و باد ، و اينچنين قامت خمود به يك آشيانه ، يك شباه نه ي آرام ، يك پرواز جمعي . آري مي ارزد .


7 فاطمه | شنبه، ۰۷ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

حالا ديگه هي صفحه رو باز مي ذارم تا صداي حبيب تموم نشه .


7 سارا | شنبه، ۰۷ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

دیگر تک درختی نیست.


7 بلفي | یکشنبه، ۰۸ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا! هميشه حرفي براي گفتن هست... چون گوشي براي شنيدن وجود داره.


7 غزال | یکشنبه، ۰۸ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

سلام...(ابدیت از آن درختان است)...روزی برگی با طراوت در لحظه ی ناب زندگی جوانه زد...او نمی دانست درخت مهربان گهگاه برگها را دستچین می کند... تا دیروز حتی من نیز گمان می کردم برگهای بیچاره زردند...فصل برگچینی را پاییز می دانستم...اما روزی که کبوتران می خواندند...همان روز که پرستوها به سوی خالق برگها کوچ کردند...همان روز که بهار بود... درخت زیبای زندگی دستش را به سوی برگ سبز تو دراز کرد...همگی رو به زوال رفتند...سبز و زرد...زشت و زیبا...مهربان و بی دل... اما این را بی شک مطمئنم که برگ پر نشاط تو هرگزبه فراموشی سپرده نخواهد شد... چون تو همواره برگ سبزت را در میان آنها به یاد خواهی آورد…حال به شجاعت می گویم که برگ سبز خوشبخت ترین بود.


7 zahra | دوشنبه، ۰۹ خرداد ۱۳۸۴، ۰۱:۰۳

تمام با يه كلام ؟
نگاه با يك نظر تمام؟
غزل با يك صدا تمام؟
و زنده بودن تا مردن فقط يك نفس ؟!


7 | دوشنبه، ۰۹ خرداد ۱۳۸۴، ۰۲:۰۳

خيلي عالي بود.موفقباشيد.


7 goldoone | دوشنبه، ۰۹ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

دلتنگ.....


7 الهام | پنجشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۴، ۰۲:۰۳

هر یک بتر از دیگر... شوریده و دیوانه!


7 Taraneh | پنجشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

آن خطاط سه گونه خط نوشتي...
يكي را هم او خواندي هم غير او,
يكي را او خواندي لا غير ,
يكي را نه او خواندي نه غير او ,
....
آن خط سوم منم... آن خط سوم منم...


7 navid | پنجشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

نمي دنم چي بگم. آخه تو كه به نوشته من نظر نداده بودي كه من نظر بدم!


7 pooria | شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۴، ۰۵:۰۳

جـــــــــــــــــالب بــــــــــــود


7 zahra | سه شنبه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

گفته بودند آدما زود از آدما خسته ميشند هي عجب انتظار داشتم شما ديگه تولدم را به ياد داشته باشيد ولي هي امان.....


7 بلفي | سه شنبه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴، ۱۱:۰۳

پس شما كجايين!؟؟؟


7 goldoone | سه شنبه، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴، ۱۲:۰۳

منو يادت هست هنوز؟


7 پنام | چهارشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۴، ۰۱:۰۳

خانه ي باد ، نبودن است . تا آشيانه را بر آستان كهنه درختي بسازند .


7 فاطمه | چهارشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۴، ۰۶:۰۳

ببين يه پيشنهاد ، انتخابات نزديكه! يه چيزي بنويس لطفا! خيلي خب ، درباره ي انتخابات نمي نويسي اگه ، يه يادداشت بذار . شايد حال و هوا رو عوض كنه .


7 setare | جمعه، ۲۰ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

اون بالا نظر نمي گرفت منم فضولي كردم اينجا نوشتم..البته اصلا سر در نياوردم شايدم مهم نيست...مي خواستم حدس بزنم ديشب چي گوش دادي حتما به خودت مربوطه نه؟
اما شايد....مي خوام برم دور دورا دلم آروم بگيره
دست غم تو داره روزامو مي شماره....
منم ديشب همين آهنگو گوش مي دادم به من بگو بي وفا حالا يار كه هستي؟ خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستي؟
يعني باورت مي شه؟.....


7 امیر | شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۴، ۰۹:۰۳

جالبه!میشه خنده تلخ کرد به همه خودمون چرا که؟


7 Solh | یکشنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۴، ۰۴:۰۳

بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران – پن‌لاگ درباره‌ی انتخاباب رياست جمهوری ايران : مردم ایران در آستانه‌ی گزینش دیگری ایستاده‌اند، گزینشی که با هیچ کدام از معیارهای انتخابات آزاد و دمکراتیک هم‌خوانی ندارد. نامزدهای این انتخابات همگی در طیف سیاسی و اندیشه‌ای حکومت اسلامی قرار دارند و توسط شورای نگهبان و رهبر حکومت تاييد شده اند. خرد و وجدان شهروند ایرانی برای گزینش آزاد سرنوشت خویش در این انتصابات به سخره گرفته شده است. بنابراین کانون وب‌لاگ نویسان ایران در انتخاباتی که: - آزادی بیان و نشر و اندیشه در آن جرم به شمار می‌آيد. - حقوق دمکراتیک شهروند ایرانی و وجدان و خردش پایمال می شود - از نامزدي نیروهای دگراندیش و بیرون از حکومت اسلامی جلوگیری می‌شود شرکت نمی‌کند و همگان و به‌ويژه وبلاگ‌نويسان را به شرکت نکردن در اين نمايش رسوا فرامی‌خواند. کانون وب‌لاگ نویسان ایران


7 بلفی | یکشنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۴، ۱۲:۰۳

پس ما كجا نظر بيدم براي پست جديد. زوري نيست. اما احساس كردم كاش لحظه اي جاي شما بودم! همونجا بالاي همون پشت بوم


7 afshin | پنجشنبه، ۰۹ تیر ۱۳۸۴، ۱۰:۰۴

چقدر حس قشنگي دارين.
خوشحالم از اينکه وبلاگتون رو می‌خونم. شايد کاسه ظرفيت آدما با محبت و دوستی شکل می‌گيره و هر چه دستهای درايت در رابطه با آنها بهتر عمل کنه، اين کاسه می‌تونه ظرفيت بيشتری پيدا کنه. وقتی محبت و دوستی رو از درايت دور نگه داشته باشند، ديگه ظرفيت آدمی معنی‌اش رو از دست می‌ده.


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در پنجشنبه ۰۵ خردادماه ۸۴ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ هفت ساله شد بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ آخه چي بگم. مگه زوريه؟ است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.