هفت ساله شد

شنبه ۱۰ اردیبهشتماه ۸۴


... "نه مردنيه. به درد كار نمي خوره. بعدي ..." پدر التماس كرد اما گوش مرد بدهكار نبود. كودك دستان پدرش را محكم گرفت و به سمت بيرون كارخانه به راه افتادند. كودك به ديگر كودكان زرد و پژمرده ي در صف طولاني لبخندي زد. پدر اما چشم در چشم ديگر پدران، اشك در چشمانش مي درخشيد...


مي بيني؟ حتي جرات تمام كردن داستان هفت ساله رو هم ندارم ... اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره ... كاش ...

نظرات ديگران درباره مطلب هفت ساله شد

7 Traneh | شنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۰:۰۲

سلام...
كدوم خيال شبهناك فتنه انگيز تو دلت خونه كرده كه شهامتت رو دزديده...؟؟؟!!!
نه ... ميدونم خيلي موندگار نيست.... دل تو جاي اون نيست... ميره زود ميره... ميره تا بميره...


7 شاهد | یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۱:۰۲

ترانه عزيز!
چقدر ميشناسيم؟ اگر آنقدري است كه بداني روياي تمام كودكيم خنده همه كودكان بوده يا آنقدري كه پدران غم نداشته باشند‌، تازه ميشود دو رويا از هزاران بي شمار ...


7 شاهد | یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۱:۰۲

بهار عزيز!
چيزي كه مي گويم كمي تلخ است. دنياي آن كودك بزرگ بود. به وسعت چشمهايش ... ما كوچكش كرديم... بزرگ كردنش اما ساده نيست دوباره ...


7 Leila | یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۲:۰۲

تيك تاك


7 kebria | یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۷:۰۲

سلام. داستان هر كودكي از چشم پدرش شنيدني است و داستان هر پدري از ديده پدران ديگر.
آقا من دارم يواش يواش بارم رو مي بندم.
شايد روزگار ما را باز با هم ديد..... شايد


7 بهار | یکشنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۹:۰۲

مي فهمم. اما نميشه دنياي اون كودك رو يه كم بزرگ كنيم؟


7 سیب سرخ | دوشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۴:۰۲

وقتي همراه تنهايي مي رم...


7 سارا | دوشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۴:۰۲

بايد تمامش كرد.خوب نيست ادم كار نصفه و نيمه داشته باشه... براي امروز تو من رو ياد معلم كلاس اولم انداخت( خانم كاهكش)خيلي دوستش دارم و هنوز هم گاهي مي بينمش... معلم هاي زندگي هميشه تو قلب ما هستن.پايدار باشي.


7 لیلا | دوشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۸:۰۲

شاهد عزيز! حرفات خيلی قشنگ بودن! ميگم اگر اين نبود چی ميشد جاش گذاشت؟! من فکر ميکنم اونوقت ميزاشتم مثلا : چطوری؟ چگونه؟ یا چه ؟ بعد ممکن بود ديگه دنبال هيچ دليل ِبديهی نگرديم که توش يه چيزی يا يه کسی مقصر باشه بلکه دنبال راه حل بگرديم يا ريشه يابی کنيم ...


7 پنام | دوشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۹:۰۲

يا دستهاي رنجور يا دستهاي پيه بسته . هر دو به يك درد مبتلا . اينها نشانه هايي است كه بارها ديده ايم از داستان فراموشي ديگران اما به ناچار به فراموشي دچاريم


7 شاهد | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۷:۰۲

ستاره عزيز!
ماه و پنجره هردو تمثيل اند. نگاهي بكن به اطرافت. چقدر آن گياه لب پنجره را دوست داري؟ با چقدر پول راضي ميشوي كه از آن بالا پرتش كني پايين؟ گياه از انسان شريف تر نيست.


7 شاهد | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۷:۰۲

گلدونه مهربان!
فراموشت نشود. با كسي مي تواني زندگي كني كه بتواند در اوج همراه تو بپرد. بالهايش نسوزد يا تنهايت نگذارد. عشق كافي نيست... يا هست؟


7 شاهد | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۸:۰۲

ساراي عزيز!
كار نصفه آدم را به ياد نكرده هايش مي اندازد. خوب گفتي. اما در مورد "براي امروز" خيلي ها همين را گفتند. خيلي معلم ها پيدا شدند. خيلي شاگردها يافتند گم كردشان را . اما من گم كرده اي ندارم. چرا كه مزاري را سالهاست زيارت ميكنم كه عزيز در آن آرميده است...


7 setare | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۸:۰۲

اگر چه من به چشم تو كمم قديميم گمم
آتشفشان عشقمو درياي پر تلاطمم...
64ساعت گذشت اما هنوز...


7 setare | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۸:۰۲

راستي مي خواستم بهت بگم كه ديگه بايد قالبتو عوض كني فكر نمي كنم اون ماه و اون پنجره ديگه به دردت بخوره؟!


7 goldoone | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۰:۰۲

كاشكي ميشد گريه كنم قد هزار تا پنجره!


7 پسر مهربون | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۱:۰۲

سلام به شاهد عزيزم.....شاهد جان اين منم كه سعادت داشتن دوستان خوبي مثل تو رو دارم.....راستي آي دي ياهوت رو مي خواستم....مي خواستم اگه بشه و اجازه داشته باشم اددت كنم.......موفق باشي


7 bidel | سه شنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۱:۰۲

سلام... واقعا دنيا از خونمون كوچيكتره...


7 توکا | چهارشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۶:۰۲

سلام ...


7 setare | چهارشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۸:۰۲

گياه از انسان شريف تر نيست.
چطور ما آدمها اينها را مي دانيم اما خيلي راحت از همه چيزمان مي گذريم.شايد راضي نشوي آن گلدان لب پنجره را نابود كني پس چطور دلت ميايد آحساس پاك يك نفر را در هم فرو بشكني ...؟ يعني ارزش گلدان از يك دل عاشق بيشتر است؟


7 بلفي | چهارشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۹:۰۲

سلام عرض شد خدمت دوست با معرفت. احوال شما خوبه؟ چند وقتي بود از نوشته هاتون عقب مونده بودم.اما باز سر رشته را به دست اوردم.راستي ممنون كه همواره به ياد من بوديد.روز خوش


7 غزال | چهارشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۰:۰۲

سلام...ومن دقت کردم؛دريافتم؛من خدا را ديدم... در سکوت و تنهايی و تفکر؛حاکم روحم را خدا يافتم...هنگام بارش باران وقتی نتوانستم قطره هايش را بشمارم؛پيام ريزش سخاوت را
دريافتم...اميدواری را از نگاه پاک و معصومانه کودکی هديه گرفتم که برای ديدن مادرش گردنش را بايد تا حد امکان بالا بگيرد...من درسيب ؛دراينه ؛دراب ؛درغم ؛درشادی ؛دردشت؛دربيابان؛ درتب؛دربرگ...........خدا را ديدم...تنها راهي كه ميتونه دنيا رو به وسعت خونه ي دلت وسيع نشون بده يك لبخند به دوست مهربونت خداست.


7 kebria | پنجشنبه، ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۲:۰۲

سلام. آمده بودي من نبودم. حيف شد... هر جا هستي سالم باشي


7 فاطمه | پنجشنبه، ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۲:۰۲

وقتي مي گي " كجايي خودم " ، دست خودت رو سريع رو مي كني ... كاش نمي گفتي " خودم " ... فقط مي گفتي كه قراره باهاش بپري تا جرات داشته باشي پرواز رو بچشي ...


7 hooman | جمعه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۲:۰۲

سلام ....وبلاگ زيبايی داری...متن قشنگی بود..برات آروزی موفقيت دارم..هميشه بهــــــــــــــــــــــاری باشی..به وبلاگ منم سر بزن...(دوست داشتی آيديمو ادد کن تا از آپ کردن همديگه زودتر اطلاع پيدا کنيم) قربانت


7 زهرا | دوشنبه، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۲:۰۲

سلام.... و اما من تموم بچه ها رو دوست دارم اتفاقان امروز به يه بچه اي برخورد كردم كه با تموم سادگيش داشت با مادره پير و برادره نابيناش كمربند ميفروخت..
واي كه دلم واسه اون بچه چقدر سوخت اون با دلي مهربون و اميدي شايد به فرداي خوب زندگيش رو به عشقه مادرش كار ميكرد...


7 زهرا | دوشنبه، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۲:۰۲

اشك تو چشام جمع شد اون واقعا زيبا و پر غرور بود نگاهش معصوم و دلش پر از شكايت....
اما اي كاش يادمون نمي رفت چه كسي بوديم و چي شديم


7 محمود | چهارشنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۳:۰۲

سلام دوست من...
اين بار از نا عدالتي گفتي .پدري كه مي خواسته براي آسايش خانوادش تلاش كنه با ديواري بلند برخورد مي كنه. اين رسم روزگار اما مي شه اين رسمو عوض كرد.موفق باشي يا علي.


7 | جمعه، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۵:۰۲

سلام.منویادتون میاد؟
من نرگسم.
منو اد کنید لطفا.اینم از id
sima_bad2000


7 شیرویه | شنبه، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۹:۰۲

شاعر نيستم ولي دنيا با كوچيكش هم مي تونه زيبايي داشته باشه.تنهايي تنهايي....چه لذتي داره


7 بلفي | یکشنبه، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۴:۰۲

خوبين شما ؟ خواستم عرض ادبي كرده باشم.


7 ني ني | دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۳:۰۲

خيلي غصه دار بود همسنشم ....واي به تموم شدش


7 امیر | دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۰:۰۲

شاهد عزیز من بی صبرانه منتظر ناگفته های تو هستم .در ضمن با ايميل هم مي توني با من ارتباط داشته باشي.
چرا که تعریف تو از مرموز در مورد من صدق نمی کنه.
امیر


7 ali | چهارشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۱:۰۲


salam azizam khoobi?
ba in ke kotah bood ama
kheyli gashan gbood ama khe yli gamgin o narahat konande


7 afshin | چهارشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۰۷:۰۲

سلام دوست عزيز. تو هم مثل من داري دنباله جوابي مي گردي؟ زندگيه ديگه نميشه كاريش كرد. گاهي فكر مي كنم مثل يه نوزادي كه نمي بينه دهان ذهن و دلم به دنبال سينه حقيقت مي گرده. دوستت دارم.


7 goldoone | جمعه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴، ۱۲:۰۲

سل ام !


7 بلفي | یکشنبه، ۰۱ خرداد ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳

سلام عرض شد. خيلي كم پيدا هستين؟ اونوقت چرااااااا؟؟؟


7 شيما | یکشنبه، ۰۱ خرداد ۱۳۸۴، ۱۰:۰۳

سلام..اين آهنگ چقد قشنگه..تا حالا نشنيده بودمش


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در شنبه ۱۰ اردیبهشتماه ۸۴ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ A Time For Us بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ رقص عشق است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.