كوچكتر كه بودم با خودم فكر ميكردم چرا عيد ما بايد در بهار باشد و عيد خارجي ها در زمستان؟ چرا آنها با برف خوشند و ما با گل؟ چرا عيد ما صداي توپ دارد و عيد آنها صداي ناقوس؟ چرا عيد آنها با يك كالسكه از آسمان مي آيد با دوازده گوزن شاخدار و عيد ما با يك سياه زنگي كه عمدتا غم نان دارد؟ چرا و چرا و چرا ... امشب ديدمش... مثل سال قبل به استقبالش رفته بودم... هرسال از همين كوچه عبور مي كرد. امسال هم... نزديك نيمه شب بود ... صداي خش خش پاهايش، سايه بزرگ روي ديوارش، هن هن نفسهايش، شب ديگري غير از امشب بود از ترس تلف مي شدم. جلوتر كه آمد در آن تاريكي خوب شناختمش! سلام پدر عيد! ... چشمانم را بسته ام. كوچه آنقدر تاريك است كه حتي اگر بازشان هم كنم هم چيزي جز همان شبح سياه نمي بينم. زنگ كوچكي كه به انتهاي دم كلاهش بسته است نزديك شدنش را اعلام مي كند. ... گرم تر ... گرم تر... گرم تر... نزديك شد. من را ديد: سلام پسرم! عيدت مبارك! گفتم: سلام پدر عيد. من مسلمانم! ايستاد. مثل سال گذشته. نفس عميقي كشيد، نگاهي به آسمان كرد و دوباره پيش آمد: سلام پسرم! عيدت مبارك! و يك شكلات به من داد. مثل سال گذشته. گفتم: من مسلمانم! شنيدي؟ دندانهاي سپيدش با تبسمي در آن تاريكي درخشيد: چه از خدا مي خواهي؟ گفتم: اعتقادي ندارم... من مسلمانم. آرامتر جلو آمد... نزديك نزديك. ترسيدم. نكند مرا سر به نيست كند؟ نكند در آن تاريكي بلايي به سرم بياورد؟ چه كسي مي فهمد؟ ... آرام بسته روي كولش را زمين گذاشت. دستانش را باز كرد و گفت: هرچه از خدا ميخواهي بگو... نه به من! به خودش بگو ... پرسيدم: راست مي گويند تو از پيش خدا مي آيي؟ آرام مرا در آغوش فشرد... لباس قرمزش بوي خدا ميداد ...او هم مسلمان بود...