غروب

جمعه ۲۷ آذرماه ۸۳


از صبح تا به حال كه بايد خورشيد غروب كرده باشد چشم به راه عزيزي مانده ام كه حضورش گرمي بخش لحظاتم است. آسمان چند روزي است كوتاه تر شده. دست دراز كني مي تواني لمسش كني. به ياد آن روزها هستم كه در آسمان چيمه رود، آنجايي كه فاصله من و او تنها يك نفس بود، بلند پروازي مي كردم. بي حوصلگي مفرط گريبان وجودم را گرفته. هرچند سعي ميكنم ظاهرم را حفظ كنم تا آدمهايي كه ارتباطي با من دارند متوجه چيزي نشوند، اما همچنان نگراني فاش شدن ضربان قلبم را ... شبها در اتاق در بسته مي خوابم كه نكند درخواب حرفي بزنم يا چيزي بگويم كه ... کاش دستی می‌داشتم بلند و پرده‌ی اين ابرهای تيره را پاره می‌کردم، آفتاب را لمس می‌کردم. انگار اينجا زيادی سرد است! بس است ديگر. پ.ن: بي تو حتي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن، تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه ...

نظرات ديگران درباره مطلب غروب

7 شاهد | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

وقتي كه دلتنگ ميشم و همراه تنهايي ميرم، داغ دلم تازه ميشه ...
زمزمه هاي خوندنم، وسوسه هاي موندنم با تو هم انداز ميشه ...
قد هزار تا پنجره تنهايي آواز مي خونم ... دارم با كي حرف ميز نم؟ نمي دونم ... نمي دونم...
اين روزا دنيا واسه من از خونه مون كوچيكتره ... كاش مي تونستم بخونم قد هزار تا پنجره ...
حالا كه دلتنگي داره رفيق تنهايي ام ميشه، كوچه ها نارفيق شدن
حالا كه ميخوان شب و روز به همديگه دروغ بگن، ساعتها هم دقيق شدن
طلوع من ... طلوع من ... وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه ...


7 ترانه | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

ديگه از سكوت سرد كوچه ها دل من خسته شده
مثه اون روزا مي خوام داد بزنم كه صدام بسته شده


7 فاطمه | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۸:۰۹

نه ، من خوبم . دلتنگي هم نمي كنم . همان بهتر ، بس است ديگر ...


7 yellowmoon | شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۳، ۰۳:۰۹

ساعت ها هم دقيق شدن ........... همه دلنوشته هات و خوندم ..... اون مطلبي كه واسه مرغ عشق سبز برادرت نوشته بودي ........... مي دوني .... باهم بودنشون يه حسي واسشون داره كه حتما ما نمي فهميم .... اين و وفتي فهميدم كه مرغ عشق كوچولو و نازم با اينكه آزاد شده بود اما برگشت پيش جفتش .... حالا دوستاي كوچولوي من با هم هستن و ......


7 سارا | شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۳، ۰۸:۰۹

غروب،غروب غم انگيز پاييز و چشم انتظاري هايي كه تمامي ندارد.


7 Leila | شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۹

جا ماندم همسایه ... آمده بودید و همان سر نزدیک بود که دست به یقه ام شوید. خوبید؟ معلوم است که خوبید و خوشحالم از آنچه می بینم ... سبز این رنگی را دوست ندارم آبیت قشنگ بود و پائیزت هم.


7 ghazal | شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۳، ۱۲:۰۹

زندگي آبتني در حوضچه ي اكنون است...ميدونم چي ميگي كاملا ميفهمم..اما نگران نباش خدا يه روزي يه جايي جوابتو ميده..بهتره كه به هيچي فكر نكني و تو لحظه زندگي كني..


7 بهار | یکشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۸۳، ۰۲:۰۹

من چيزي واسه گفتن ندارم..همه رو دوستان گفتن:)خوبي؟


7 فاطمه | دوشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۹

شب يلداي خوبي داشته باشين . فقط همين .


7 shima | دوشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۹

منم گاهي ميترسم مبادا حرفي توي خواب بزنم..تا حالا خودم متوجه چيزي نشدم...شب يلدات مبارك


7 goldoone | دوشنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۹

سلامم شب يلدات مبارك...
چي شده ؟
چرا پسر آسمون اينهمه خاكي شده؟


7 ???? | سه شنبه، ۰۱ دی ۱۳۸۳، ۱۰:۱۰

زمان درست ميكنه همه چيزو .سری هم به ما بزنيد خوشحال ميشيم


7 goldoone | سه شنبه، ۰۸ دی ۱۳۸۳، ۰۲:۱۰

دلم تنگ شده ...
چرا ديگه پيش گلدونه نمي ياي؟


7 BARAN | چهارشنبه، ۰۹ دی ۱۳۸۳، ۰۳:۱۰

ٍسلام شب های چیمه و روزهاش بی همتاست


7 BARAN | چهارشنبه، ۰۹ دی ۱۳۸۳، ۰۳:۱۰

ٍسلام شب های چیمه و روزهاش بی همتاست


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در جمعه ۲۷ آذرماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ لا لا لاي لاي ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ يلداي ديدار* است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.