لا لا لاي لاي ...

سه شنبه ۱۷ آذرماه ۸۳


لا لا لاي لاي گل پونه * بابات رفته نگير بونه ستاره ها ميگن فردا * با يه خورشيد مياد خونه از تاريكي نمي ترسيد * تو شب رفته پي خورشيد برامون داره مياره * يه كوله بار نور اميد ببين از تيرگي شب * چه خورشيدي زده جوونه زير خاكستراي سرد * چه آتيش ها كه پنهونه ببين اين لاله هاي ما * چه داغي تو دلاشونه ولي با اينهمه روشون * چه خندون و چه گلگونه اون مرغ حق رو شاخه ها * داره واسه تو ميخونه از اون روزن نظر بنداز * توي باغچه پر از خونه ...

نظرات ديگران درباره مطلب لا لا لاي لاي ...

7 goldoone | سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

لا لا لا لا گل پونه مياد خورشيد نگير بونه لالالالالا گل نازم دلت بازم مياد خندون...


7 ghazal | سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۸:۰۹

لالا لالا گل پونه...راست ميگي..بالاخره كوچه ي ما هم عروسي ميشه..


7 فاطمه | سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۹

لالالالا ... رنگ تنت رنگ مسي ، نه رنگ پوست هر كسي ... كسي كه مثل تو باشه ، حتي تو قصه هام نبود ... لالالالا ... - شاعرش اردلان سرفراز است - شاهد مي داني ، من دلم براي بابابزرگ تنگ است . دلم تنگ است و بابابزرگ نيست اينجا ... تا بگويد : " فاطي مادر منه ! " آره ، بابابزرگ نيست ... وقتي صداي اذان مي آيد ، بابابزرگ نيست تا با عجله ساعتش را بردارد و بدود به سمت حي علي الصلوت مسجد ... صدايش نمي آيد كه نمي آيد ... سال ها هم اگر بگذرد ، صدايش به زمين نمي رسد . بابابزرگ توي آسمان است و ديگر نمي گويد : " جان ، مادر من اومد ! " صدايش نيست .من دلم براي بابابزرگ تنگ است ...


7 بهار | سه شنبه، ۱۷ آذر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۹

مگه ديگه لاله اي مونده كه دلش خندون باشه!
و اين آتش ها كه هيچ وقت فوران نمي كنند،شايد،شايد روزي كه ما نباشيم و آن روز ديگر چه دردي از ما دوا مي شود؟؟؟


7 zahra | چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۳، ۰۲:۰۹

سلام. دلم آرام نميگيره/از برت داره بونه/ ديگه لالا لالات نداره آرامه خونه...................................


7 saeed | چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۹

سلام واقعا جالب و تبريك ميگم من كه خيلي خوشم اومد از همه چي اميدوارم موفق باشين


7 سارا | چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۹

صداي زيبايش هنوز در گوشم زمزمه مي كند.وقتي لالايي مي خواند، پروانه هاي باغ سكوت مي كردند.


7 توکا | پنجشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۳، ۰۱:۰۹

دلم بدجوري گرفت ... دلم براي لالايي هاي مامان بزرگ خيلي تنگ شده .... آخ ... چه روزايي بود ...


7 arshia | پنجشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

لالايي براي خوابيدنه نه براي بيدار كردن!!!!!!!!!
اصلا تو خوابي يا بيدار ؟ من چي ؟
چي مي گم دارم كلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


7 بلفي | جمعه، ۲۰ آذر ۱۳۸۳، ۰۴:۰۹

لالايي زيباست.اما فقط وقتي كه از دهان بهشتي مادر بياد بيرون.آخ كه چقدر دلم براي مادرم تنگ شده...


7 بلفي | جمعه، ۲۰ آذر ۱۳۸۳، ۰۴:۰۹

لالايي زيباست.اما فقط وقتي كه از دهان بهشتي مادر بياد بيرون.آخ كه چقدر دلم براي مادرم تنگ شده...


7 پسر مهربون | جمعه، ۲۰ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

شاهد عزيزم....من به روزم بياي خوشحال مي شم


7 mojtaba | شنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۳، ۱۲:۰۹

سلام ../ خيلي جالب بو د چند وقتي بود نيومده بودم . همه اينجا صاحب نظرن اما ... و بهار و فاطمه خوب گفتن / التماس دعا و باي


7 مهراز | یکشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

سلام... اونقدر دلم گرفته كه هيچي ازش در نمي ياد... فقط نوشتم سلام كه بدوني اومدم ...رسيدي به من يه سر بزن


7 ني ني | یکشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۹

مادرم که ما ...ه را شير می داد
بوسه ای به پيشانيم گذاشت و آسمان اين کودک را بر بال يک پرنده ديوانه وصله کرد .
وقتی به بهشت زهرا برگشت
روی شانه راستش خوابيد .
دل من هم همينطور .....


7 بلفي | دوشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۹

سلام.راستي ديگه به ما سر نمي زنيد ؟:(


7 خاكسار ميكده | سه شنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۳، ۰۱:۰۹

يا حسين .ع. سلام شاهد عزيز. خوبي...مي‌‌گم اينجا چقدر عوض شده...بوي دلتنگي عاشقونه مي‌ده! آخ منم دلم خيلي تنگه...! دارم ديوونه مي‌شم!!! هواي يه مستي مستوونه...التماس دعا و يا علي .ع.


7 مهراز | سه شنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۹

سلام به شاهد چيمه رودي


7 azerakhsh | چهارشنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۹

سلام د.ست عزيز ... خيلي وقته كه آپ نشدم... برا همين امشب فرصتي شد تا همي ي نوشته هاي زيباتون رو يك جا بخونم ... ياد بار اول كه به اينجا اومدم مي افتم !! به شدت تحت تاثير جمله ي (( گفتني ها كم نيست ...من و تو كم گفتيم ... )) قرار گرفتم برا همينه هميشه از اومدن به اينجا لذت مي برم ... چون هميشه چيزي براي گفتن وجود داره !! ... موفق و پايدار باشي دوست عزيز !!


7 shima | پنجشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۹

سلام.كجايي؟آپ نميكني؟


7 مهراز | پنجشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۹

سلام... من آپ كردم بيايي خوشحال مي شم


7 setare | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۰۳:۰۹

من منتظر خواندن نوشته های جدیدت هستم...
هم چنان پشت پنجره های خاکستری شب منتظر آمدنت میمانم


7 شاهد | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۹

كمي مدارا با دل ...


7 توکا | جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳، ۱۲:۰۹

بيا !! تو را به راز اقاقي بيا !! . اينجا يك انتظار سبز هميشه براي تو سرك مي كشد ...


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در سه شنبه ۱۷ آذرماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ تو مي روي و ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ غروب است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.