بعضی وقتها دلم مي گيرد. دلتنگ می شوم. آخر هميشه که آدم حالش خوب نيست. گاهگاهی نياز دارد به کمی دلتنگی و بيقراری. چرا؟ خوب چون دل من هم مثل دل دشت است. اگر بارانش نبارد کوير ميشود ديگر... امروز هم کمی دلتنگم. برای همه خاطره هايم که يکی يکی مثل حباب می ترکد و می میرد.... برای همه گلبرگهايی که يکی يکی از بين کتاب حافظ پدرم می افتد و زير پا خرد ميشود ... برای همه پيراهن هايی که دوستشان داشتم و يکی يکی برايم کوچک می شوند... من دارم بزرگ ميشوم. من دارم رشد ميکنم و... ای کاش که در پايان اين قدکشيدنم پاييز نگاه تو در کمينم نباشد... ساقه گلی نازک را چه تحمل به باد پاييزی فراق؟... پ.ن: زمن نگارم خبر ندارد، به حال زارم نظر ندارد / همه سیاهی همه تباهی، مگرشب ما سحر ندارد؟