سلام دوستان عزيز. اول يه معذرت خواهي بزرگ به همه شما بدهكارم كه هي اومدين تو اين بلاگ اما دريغ از يه حس خوب و شادي بخش! به خدا خودم هم راضي نبودم اما چه مي شد كرد كه "دنيا بازي بازاره" و "تو هم يكي از بازيانه تلخ زمانه" ... شايد اين كه اين نوشته به دسته "عاشقانه" مربوط ميشه براي شما عجيب باشه اما دليلش رو عرض ميكنم. اين چند وقت داشتم خودم رو عادت ميدادم به اينكه بايد با مسئله جدايي كنار اومد. جداي اينكه چه فشاري به مخاطبم وارد كردم، خودم هم خيلي خودم رو باختم. جوري كه شبها از غصه خوابم نمي برد و صبح با خستگي تلنبار شده از روز و روزهاي قبل يه روز جديد رو آغاز مي كردم... حالا حساب كنين كه ماه رمضان و اينهمه غصه! چند كيلو از وزن آدم كم ميكنه! اما ديشب يه چيزي به ذهنم خطور كرد كه گفتم براي شما هم بنويسم. البته تجويز نيست ولي ممكنه باتري چراغ قوه راه باشه! اما اصل مطلب: همونطور كه متوجه شدين بنده يعني شاهد، يه دل كه نه صد دل عاشق شديم! البته خيلي زود اقدام به امر خير كرديم ولي خوب هميشه بايد جايي براي مخالفت گذاشت! (اين كه هي دارم علامت تعجب ميذارم واسه اينه كه با انبساط خاطر بخونين! نمي خوام حس تلخ بهتون دست بده. باشه؟) آره خلاصه. مخالفت شد و ما هم عاشق! مونديم كه چه كنيم. طرف مقابل (فرشته خانمي از بهشت) هم خيلي هواي مارو داشت و نمي خواست به ما ضربه بخوره... دردسرتون ندم كه هي خداحافظي كردم، هي سلام كردم! هي خداحافظي كردم، هي سلام كردم! تا آخر طرف شاكي شد. گفت باباجون ميخواي بري برو ديگه! اما مگه من ميتونستم جدا بشم؟ نه! .... و اين داستان ادامه داشت تا ديشب. خدا خيلي فرشته خانم بهشتي رو دوست داره. براي همين عنايتي به عقل ما كرد و يه جورايي راه درست رو گذاشت پيش پاي ما. امروز صبح مثل شير از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتم نه به خاطر خودم بلكه به خاطر عشقم همه چي رو تموم كنم. بالاخره ايشون هم حقي داره در انتخاب كردن و... بگذريم. جمله آخر رو مي خوام همچين با جون و دل بخونين. عاشقانه ترين حسي كه بهم دست داد بعد از آشنايي با بهترين و ماندگارترين عشق توي قلبم.(البته صفت تفضيل واژه مناسبي براي بيان نبود. بخوانيد فرشته ! به معناي واقعي) اون جمله اينه: « فقط به خاطر تو» پ.ن: به عشقت احترام مي گذارم ... اميدوارم هرچه زودتر به او برسي ... قربانت: عاشق!