گاهی اوقات حس می کنم که دارم تمام می شوم. نيرويی ديگر نمانده. همه ی آنچه داشته ام و آنچه هستم همه بيهوده هستند. از اينکه می آيم و می روم، می خندم، ادامه می دهم و يا تمام هفته را می شمارم تا پنج شنبه بيايد، تعطیل شوم و آنوقت در آن هم هیچ نمی یابم، حالم خراب می شود. گاه چه قدر زندگی سخت و بیهوده می شود. آیا اینها همه از سر شکم سیری است؟ اگر بیماری صعبی داشتم یا آنقدر دغدغه ی نان که فکر بیهودگی به سرم نزند ... آیا من قدر نشناسم؟ قدر آنچه که دارم نمی فهمم؟ زندگی راحت، کار خوب، دوستان یکرنگ ... پس چه مرگم است؟ پس این همیشه گیجی و حس بیهوده بودن چرا رهایم نمی کند؟ خستگي ... خستگي ... خستگي ... پ.ن: خدايا! آيا وقت آن نرسيده كه دعايم را مستجاب كني؟ سخت است كه با اين همه درد، لبخند بزنم. به خودت قسم سخت است...