سختي تحمل ناپذير

یکشنبه ۱۲ مهرماه ۸۳


گاهی اوقات حس می کنم که دارم تمام می شوم. نيرويی ديگر نمانده. همه ی آنچه داشته ام و آنچه هستم همه بيهوده هستند. از اينکه می آيم و می روم، می خندم، ادامه می دهم و يا تمام هفته را می شمارم تا پنج شنبه بيايد، تعطیل شوم و آنوقت در آن هم هیچ نمی یابم، حالم خراب می شود. گاه چه قدر زندگی سخت و بیهوده می شود. آیا اینها همه از سر شکم سیری است؟ اگر بیماری صعبی داشتم یا آنقدر دغدغه ی نان که فکر بیهودگی به سرم نزند ... آیا من قدر نشناسم؟ قدر آنچه که دارم نمی فهمم؟ زندگی راحت، کار خوب، دوستان یکرنگ ... پس چه مرگم است؟ پس این همیشه گیجی و حس بیهوده بودن چرا رهایم نمی کند؟ خستگي ... خستگي ... خستگي ... پ.ن: خدايا! آيا وقت آن نرسيده كه دعايم را مستجاب كني؟ سخت است كه با اين همه درد، لبخند بزنم. به خودت قسم سخت است...

نظرات ديگران درباره مطلب سختي تحمل ناپذير

7 ghazal | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۱:۰۷

راست ميگي خيلي سخته آدم صورتش رو با سيلي سرخ كنه..خدايا كي نوبت ما ميشه؟


7 مهراز | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۱:۰۷

شاهد جان دوست خوبم سلام... اومدم اينجا كه بهت بگم يه سئوال كل ذهنمو مشغول كرده و نيازمند راهنمايي همه دوستان هستم كه ديدم انگار تو هم به همون درد من مبتلا شدي.... با اين حال ازت مي خوام بهم سر بزني ....ممنون


7 شاهد | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۲:۰۷

دوستان كمك كنند. لطفا برويد سايت مهراز (راز ماه) را ببينيد. خيلي حياتي است. دو سوال مطرح كرده است. من در پاسخ به او نوشتم:
" از ايدز هم بدتر است ... از طاعون هم واگير تر ... اپيدمی عجيبيه. امروز بيش از ۴ تا وبلاگ با يه موضوع تکراری خوندم و خودم هم پنج تا. فکر ميکنم داره يه اتفاقايی می افته. يه جای کار داره به ما تلنگر می زنه که وقتشه ديگه دست به کار بشيم. نمی دونم چيکار بايد كرد، فقط احساس شخصيمه. بايد تلاشمون رو آغاز کنيم از اين اوضاع بياييم بيرون. تا حالا وقتی اين اتفاق می افتاد توكل می کرديم به خدا و يه جوری پشت سرش می ذاشتيم . اما اين بار مثل اينکه شوخی بردار نيست. فکر می کنم که اول بايد هدف رو پيدا کرد. اما واقعا هدف اصلی چيه؟ بری بهشت پيش خدا؟ خوب زندگی کنی؟ به سعادت برسی؟ مگه با شکم گرسنه و هزار جور درد و مرض ميشه؟ مگه با جامعه از هم گسيخته ميشه؟ مگه ميشه به سعادت فکر کنی وقتی نون خشک دست يه بچه ۶ ماهه ميبينی؟ پس هدف چيه؟ من کيم؟ تو کی هستی؟ اينجا کجاست؟ .... >>
ببخشيد که بر سوالهايت افزودم."
حالا منتظر پاسخهاي شما هستم. موضوع را جدي بگيريد.


7 fdjh | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۲:۰۷

عاليه زيبا بود موفق باشی به من هم يه سر بزن


7 goldoone | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۵:۰۷

نه ناشكر نشدي فقط كمي خسته شدي


7 بلفي | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۵:۰۷

سلام دوست عزيز.خوشحالم كه اومدم اينجا.چون پشيمون نشدم.ديگه هميشه ميام.از اون پيام قشنگي كه در وبلاگم گذاشته بوديد،بينهايت ممنونم. آهنگ زمينه كه گذاشتيد خيلي زيباست.البته مال دلكش چيز ديگه ايست.نمي دونم چرا وقتي اين آهنگو مي شنوم،اشكم سرازير ميشه...
خواستم بگم،اين دلتنگيها هرگز از شكم سيري نيست.يعني در مورد خود من كه اصلا".


7 سارا | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۷

...گره های ذهنت را جدی گرفته ام چون خودم هم دچار سردرگمی هستم.زندگی تکرار -تکرار-تکرار ثانیه های رفته است ولی با ثانیه های باقی مانده چه کنیم؟ من در زندگی ام همیشه این طور رفتار کرده ام گوش کن:1-با سکوت در تنهایی خود به راهی تازه قدم گذاشته ام؟2-گاهی فکر می کردم خدا صدایم را نمی شنود ولی این طور نبود؟ فکر می کردم می توانم راه های گریز از این بحران را دسته بندی کنم ولی فهمیدم که من هم نمی توانم چون خودم هم نمی دانم چگونه زندگی می کنم.شاید تنها دلیل من برای ادامه زندگی این است که از گناه خودکشی می ترسم و گر نه حتما این کار را می کردم.فقط یک همدردی بود وگرنه من هم نتوانستم راه حلی پیدا کنم شاید کس دیگری بتواند.تا بعد...


7 matsa | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۷

سلام. مر سي كه به من سر زدين! خوشحال مي شم باز نظرتون را به خونم.
نوشته هاتون هم قشنگ بود


7 پسر مهربون | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۸:۰۷

هر وقت احساس كردي زندگي سخت و بيهوده است بيا پيش من


7 * | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۷

آي ... تناقض داره حرفات .... روزمره شدن كه حالا چه مشكل داشته باشي و چه نداشته باشي برات پيش مياد ... اون فقط نياز به 1 تحول داره كه خودش بعد از مدتي ميشه روزمرگي .... ولي چرا دو جور حرف اينجا نوشتي شاهد جان ؟!؟!؟! اول نوشتي شكم سيري و بي غمي .... بعد به خدا شكايت برديد كه اين همه درد ... درد مگه بدون غم هم ميشه ؟!؟!!!!! اميد كه دعاي شما هم برآورده شود


7 شاهد | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۷

ستاره عزيز. راست گفتي. جمع اضداد شده ام. فكر كردم و درستش كردم.


7 Leila | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۷

من با خط بعد موافقم ... اما همه ي اونچه داري بايد بخشيده شود تا بودنش را در شادماني شريك شوي.


7 فاطمه | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۷

اين روزها من هم مدام اين حس را دارم . به خودم مي گفتم : چه مرگت است دختر ؟ خوشي زده زير دلت ؟! اما نه ، انگار هميشه دردهايي براي نگفتن هست ... حرف هايي كه روي دل سنگيني مي كند و كسي نمي فهمدشان . ايراد از تو نيست . ايراد از اين حال و هواي پاييزي است . كمي عشق و دلتنگي شايد درمان اين بيهودگي ها باشد . اما وقتي عشق نيست ...وقتي دلتنگي نيست ... وقتي كسي نيست تا ... نه ، هميشه هزار حرف نگفتني هست كه كسي نمي داند . حرف هاي نگفتني ... به قول قيصر امين پور : حرف هاي ما هنور ناتمام ، تا نگاه مي كني ، وقت رفتن است . باز هم همان حكايت هميشگي ...


7 قارچ سوخاري-كچاپ+سون آپ رژيمي | دوشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۳، ۱۲:۰۷

سلام.مي دوني؟آدم وقتي به صفر ميرسه نبايد تلاش بي خودي كنه......يه آرامش بي دردر سر همه چي رو عين اول ميكنه...در ضمن پي ام دادم تحويل نگرفتي!!!!


7 ساحل | سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳، ۰۲:۰۷

دلم گرفته . دلم عجيب گرفته است ....


7 حميدرضا | سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳، ۰۵:۰۷

بسم رب المهدي. سلام شاهد عزيز. با تاخير: عيد ولادت خجسته مهر خوبان، خورشيد پنهان و قبله‌ي مخفي مبارك! كلبپت رو هم ديدم دست درد نكنه چقدر زيبا با موسيقي و تصوير، مفهوم اتنظار و ظهور رو مجسم كرده‌ بودي. انشاءالله هميشه با دريافت انرژي و امواج مثبت از مبدء هستي، روح وجودت بهاري و باروني باشه! الحمدلله علي كل حال. مخلصيم. يا علي (ع).


7 پدر(نم نم) | سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳، ۰۵:۰۷

با هم همدرديم..بوس!


7 مسافر | سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۷

سلام ... آدما هميشه بايد يك تصميم بگيرند .... يك تصميم بزرگ كه ازون شرايطي كه مورد نظرشون نيست بتونند بيرون بياين .... برا هم دعا كنيم .... يا علي


7 andarony | سه شنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۳، ۰۷:۰۷

ديگه خدا دعاي هيچكي رو مستجاب نميكنه


7 شادی | چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۷

زندگی با هیچ کس سر سازگاری ندارد زندگی برای همه مشکل میگیرد زندگی برای من هم غیر قابل تحمل است زندگی همه اش بازی سرنوشت است تقدیری که از پیش نوشته شده و فقط ما مسئول طی کردن این راه پر طلاطم هستیم همه ما محکوم به زندگی کردنیم شاید اگر حوا ان سیب را نمی کند ما وضع دیگری داشتیم ولی ان هم از قبل نوشته شده بود


7 pesarake tanha | چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۳، ۱۲:۰۷

سلام عزيز .........يه جواريي حرف دل من رو زدي ....زيبا بود و عالي .......سربلند و پيروز باشي .يا حق


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در یکشنبه ۱۲ مهرماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ اولينش براي تو ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ اگر يك تن و تنها است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.