خسته از اين همه شبهاي دراز كه جدا از تو چنان قرني بود، با دلي وسوسه گر، بي پروا، با اميد كه چون خون در همه رگهاي تنم مي جوشيد، با تو گفتم اي خوب اي نگاهت باران خنده ات چشمه مهر جوشان، در چنين پاييزي جنگلم، شعر سبزم بخشا.
اولين عاشقانه را براي تو نوشتم. مي داني كه سالهاست در انتظارت نشسته ايم. پدربزرگم هميشه مي گويد كه در دوران جواني اش به ياد تو بوده و آرزوي ديدار تو را داشته. او ديگر پير پير شده است. نكند برود و تو را نبيند؟ .... نكند من هم بروم و تورا نبينم؟
سلام دوست عزیز، امیدوارم همیشه خوش باشی ،به امید آن روزی که سوشیانت عالم بشریت روزی همه را از انتظار بیرون بیاورد. تصاویر بسیار زیبایی در این پرده دیدم و بسیار لذت بردم.به امید فرداهایی دیگر ،تا بعد...
سلام
شوق پرواز چنان است كه هر گاه دلت ميخواهد ....
اميدوارم يه روزي اين انتظار تموم بشه ولي واقعا اگه خورشيد طلوع كنه ماها چيزي داريم كه واسش پيش كش كنيم ؟؟؟ من كه چيزي تو كارنامه ام نيست جز خطا
شما چطور ؟ ؟ ؟ بهم سر بزنيد
از هم درديت در مورد كارم هم ممنون