شكايه

دوشنبه ۳۰ شهریورماه ۸۳


شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند.

نظرات ديگران درباره مطلب شكايه

7 شاهد | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۰۵:۰۶

سلام. به تقليد از شما در زيبا سازي سايت، موسيقي آن را عوض كردم تا روي پاي خود بايستيم. در مورد شكايه چيز قابل عرضي نيست جز آنكه آرزو كنيم اي كاش همه مان مادر درخت بوديم... بعضي وقتها كه از دنيا خسته ميشوم سعي ميكنم آن را جور ديگر ببينم. اين نوع نگرش را هم به قبلي ها اضافه كردم.ميدانستم در انتخابم اشتباه نكرده ام...


7 sabrina | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

سلام دوست عزيزم ... از اين كه سر زدي ممنونم !!! نمي دونم كه تا هر وقت كه ميام اينجا بايد بگم خيلي زيبا بود ... چون تمامي نوشته هات آدمو تحت تاثير قرار ميده !! ( مي نشينم چون آب در آتش ... در انتظار نوشته هاي تو ...)


7 goldoone | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

واي دلم عين شبنم دم صبح شد !!!
عالي بود


7 پيمان | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

سلام . دير رسيدم يه پست از دستم رفت . اين سيب را من هم چشيده ام . بس لذت بخش و پر خاطره است !


7 مهربانو | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

سلام خوبين شمااا؟ تشبيه جالبي بود. چه با تجربه بوده مامان درخته. موفق باشيد.


7 ghazal | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد..نه آن چيزي كه به آن مينگري


7 goldoone | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

من عاشق اين اهنگم بي نظيره


7 پسر مهربون | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

سلام ...من داستاني كه شما ميگن رو نشنيدم....اما اگه شما بنويسيدش خيلي مشتاقم كه بخونم...راستي اگه دوست داشتي تبادل لينك بكنيم


7 * | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

و شايد هم سيبي كه خود را از آغوش درخت نه به خاطر جاذبه كه به خاطر تمناي دستان سرد خاك به سرخي سيب رها مي كند .


7 اني | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

حرفاي قشنگي داري.داستانكت من رو ياد درخت بخشنده شل سيلور استاين انداخت.تبريك ميگم قلم زيبايي داري.موفق باشي.


7 pesarake tanha | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۳:۰۶

سلام عزيز .......شايد ...زندگي همه ما هم روي اين شايد ها بنا شده ........همه چي رو ميگي شايد .......سربلند و پيروز باشي ......يا حق


7 شبنم | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۵:۰۶

سلام. اميدوارم سيبي كه گاز ميزنن كرمو نباشه! شيرين باشه و تا ابد شيرين بمونه! مثل هميشه وبلاگت حرف نداره( چشمك) موفق باشي ني ني


7 علی-ف | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۵:۰۶

شما نسبت به اينجانب لطف داريد.


7 نرگس | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۶:۰۶

سلام ...چه عجب به ما سرزدي.....راه گم كردين؟...فونتشو عوض كردم...نميدونم چرا اين متن با خودش درگيره ..ببخشيد ديگه ازاين بهتر نشد...باي...


7 نرگس | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۶:۰۶

سه باره سلام ...آخه يادم رفت يه چيزي بگم....روم نميشه.....به منم لينك ميدي؟


7 anotherone | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۷:۰۶

جالب بود


7 sara | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

مرسي كه از من سر زدي /متن جالبي بود


7 sarzamine eshgh | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

چقدر دست نيافتني است
راز بي پايان چشمانت...
سفر به عمق نگاهت...
در چشمانت چه پنهان كرده اي
كه معناي سنگين نگاهت
جهاني را اينگونه به تفكر وا مي دارد ؟

سلام خيلي قشنگه سايتت يا وبلاگت


7 ghazal | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

شاهد جان واقعا ممنون از همه ي خوبيهات........هميشه عاشق باش..هميشه موفق..دوستدار تو..


7 ياسمين | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

دوست عزيز..از اينكه به من سر زدي از شما ممنونم...سايت زيبايي دارين اگه اجازه بدين و موافق باشين خواستم پيشنهاد كنم براي تبادل لينك...موافقين؟؟؟؟


7 shahnazz6 | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

ahang kheyli ghashangiye va in maim ke havva ro sangsar mikonim. kash kami ham be fekre un sib mibudim o ba donya behtar barkhord mikardim


7 حميدرضا | چهارشنبه، ۰۱ مهر ۱۳۸۳، ۰۴:۰۷

هو الودود... سلام عزيز نازنين. ممنونم كه سرافرازم كردي. متنتون فوق العاده لطيف!!! بود و سرشار از حيات! شبنم حضورتون برام مغتنمه. پاينده باشي. يا علي(ع).


7 Leila | چهارشنبه، ۰۱ مهر ۱۳۸۳، ۰۴:۰۷

اين داستانك كوچك چقدر قشنگ بود دوست خوبم ... حس خوبي دارم وقتي اينجا مي آيم احساس ميكنم هوا خيلي تميز است :) خوبي نازنين ؟ خوب كردي كه بازگشتي. خوش باشي.


7 mojgan | چهارشنبه، ۰۱ مهر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۷

داستان زيبايي بود....


7 پيمان | چهارشنبه، ۰۱ مهر ۱۳۸۳، ۱۰:۰۷

آمدم دوباره خواندم و باز هم لذت بردم و رفتم !


7 شبنم | چهارشنبه، ۰۱ مهر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۷

زيبا روايتي از تكرار هزار ساله را نوشتي..آزاد باشي


7 نرگس | پنجشنبه، ۰۲ مهر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۷

سلام وصد سلام...من هیچ وقت دوری شمارو تحمل نمیکنم تاجایی که بتشی ...منم هستم...


7 نرگس | پنجشنبه، ۰۲ مهر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۷

راستي يادم رفت...مرسي ازاينكه به ماهم لينك دادي


7 مهراز | پنجشنبه، ۰۲ مهر ۱۳۸۳، ۰۹:۰۷

سلام.............مرسي از اين آهنگ زيبا............شاد باشي


7 artemis | پنجشنبه، ۰۲ مهر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۷

آهنگي بسيار زيبا بود ممنون لذت برديم ... و داستاني زيباتر ...همه چيز به اين بستگي دارد كه چگونه بنگريم .... اگر چشمها همه شسته شوند سيبها همه سيب عشق خواهند شد .


7 alireza | جمعه، ۰۳ مهر ۱۳۸۳، ۰۶:۰۷

چطوري ... من اگر جاي شكوفه بودم بازهم دلم نمي خواست سيب بشوم چون ممكن بود كميته اون بچه ها را بخاطر گاز زدن سيب بگيرد


7 شادی | جمعه، ۰۳ مهر ۱۳۸۳، ۱۱:۰۷

اين به نظرم جالب امد ادم به فكر ميندازه بايد در موردش فكر كنم..............


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در دوشنبه ۳۰ شهریورماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ ماهي دلخسته ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ مسافر است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.