آفتابگردان با غروب خورشيد گلبرگهايش را جمع مي كرد و سرش را خم و تا به صبح مي خوابيد. در غروب يكي از روزها يك گلبرگ از فرمان اطاعت نكرد و در پاسخ به سرشت خود گفت: شرافت در تن در دادن نيست، در همان هنگام شهابي از آسمان گذشت گلبرگ سخت عاشقش شد چنان كه فردا و فرداهاديگر با چشمك عاشقانه خورشيد به رقص نمي آمد، روزها پژمرده و شبها شاداب بود اما دريغ كه ديگر شهاب از آسمان شبش گذر نكرد.