چشم گفت: كجاست؟ نمي بينمش... گوش گفت: ساكت! ... هوم ... نه! نمي شنوم. نيست! شامه پاسخ داد: دنبال چه مي گرديد؟ من كه بويي نمي شنوم. دست گفت: شامه راست مي گويد... من هم حس اش نمي كنم... عقل با صداي كلفت و مغرور پاسخ داد: وجود ندارد هرچه را شما حس نكنيد ... اما دل، ساكت و آرام داشت با «او» حرف مي زد، روي چون ماهش را مي ديد، نغمه روحاني اش را مي شنيد، بوي عطر روح نوازش را مي ستود و گرماي محبت اش را حس مي كرد... دسيسه عقل بود هرچه عشق غريب ماند... پ.ن: من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است...