ديربازي منتظر بودم، منتظر تا آنچه از نگاهت مي خواندم از زبانت بشنوم. منتظر بودم تا مهر لبانت بشكند. در خيالم آنچنان دوستم داشتي كه شنيدن دوستت دارم را از زبانت بعيد نمي دانستم، اما بايد از ورطه خيال گذشت. در خيالم روزي ما كبوترهايمان را پيدا مي كرديم و دست در دست هم پروازشان مي داديم و قلب براي زندگي بس.ناآشنا بودي و اما دوستت داشتم مردم شهرت را دوست داشتم چون يكي از آنان را مي شناختم، هيچ گاه با تو براي آخرين حرف به دنبال سخن نگشتم. اما اكنون دستم به سردي در دستان كسي است كه ميدانم احساسي را به من دارد ،كه من به تو داشتم ومن با هر نگاه ،سردي شبهاي زمستان را در نگاه عاشقانه اش مي ريزم. امروز ديگر عشق براي من گريزگاهي است تا از خاطره تو بگريزم در ذهنم مدام تو به تفرج مي پردازي اما همراه تفرجگاهم ديگري است. من از سكوت بيزارم، شايد اگر سكوتت را شكسته بودي امروز دست ديگري چتر نوازش من نبود- وچه بدبخت است او- و شايد اگر دل من پاك تر و خالص تر بود دعايم براي هميشه با تو بودن قبل از پايين آمدن دستهايم اجابت مي شد.
سلام.من دوباره اومدم.خیلی احساساتی هستیا.من که زیاد از این نوشته ها سر در نمیارم ولی خوشم میاد که بخونم یا بشنوم.راستی من هم آپدیت کردم.آخه بنده خدا من کی قراربود که راجع به ژانرهای سینمای هند بنویسم.من اصلا نمیدونم که ژانر را چطوری مینویسن.
شاهد جان سلام از اینکه به من سر زدی ممنونم .
برخلاف شما که از سکوت بیزاری من سکوت را بسیار دوست دارم زیرا آرامش خاصی می دهد و باعث می شود انسان به اعمال خودش بیشتر فکر کند . دوباره ببینمت نوشته هات بسیار زیبا بودند موفق باشی.
تصميمهاي اشتباه خودمان را گردن ديگري نياندازيم ... به قدر كافي تلاش نكرده اي و اكنونت همان چيزيست كه تو را به تسليم واداشته حال اندوه مخور كه زندگي باز چنان خواهد شد كه مي خواهي نازنين.