"مرگ را پرواي آن نيست كه به انگيزه اي انديشد. " اينو يكي مي گفت كه سر پيچ خيابون وايساده بود. " زندگي را فرصتي آنقدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشك يكي را سنجيده گزين كند." اينو يكي مي گفت كه سر سه راهي وايساده بود. "عشق را مجالي نيست حتي آنقدر كه بگويد براي چه دوست مي دارد." والله اينم يكي ديگه مي گفت. سرو لرزوني كه راست وسط چهار راه هر ور باد وايساده بود ....