مرد پليدي در آستانه مرگ كنار دروازه دروزخ به فرشته اي برخورد. فرشته به او گفت: فقط كافي است در زندگي ات يك كار خوب انجام داده باشي و همان ياري ات مي كند. خوب فكر كن! مرد به ياد آورد كه يك بار هنگامي كه در جنگلي راه مي رفت عنكبوتي را سر راهش ديد و راهش را كج كرد تا آنرا له نكند. فرشته لبخندي زد و تارعنكبوتي از آسمان فرود آمد تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود كند. گروهي از محكومان ديگر نيز از تار عنكبوت استفاده و شروع به بالا رفتن از تار كردند، اما مرد، از ترس پاره شدن تار به سوي آنها برگشت و همه را هل داد. در همين لحظه تار پاره شد و مرد بار ديگر به دوزخ بازگشت... و صداي فرشته را مي شنيد كه مي گفت: افسوس! خودخواهي ات تنها كار نيكي را كه انجام داده بودي به پليدي تبديل كرد. (از كتاب مكتوب اثر كوئيلو)