چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ...
پيرمرد كوري را ديدم كه در تاريكي با عصايش گفتگو مي كرد: « تو از همان جواني كه دو چشم داشتم تكيه گاه من بودي.» عصا پاسخ داد: «اما تو آن زمان مثل حالا به من اعتماد نداشتي، مثل چشمانت ...» زن و مرد جواني آنطرف تر نجوا مي كردند: - تو تنها تكيه گاه مني! - مثل چشمانم به تو اعتماد دارم!
به تو اعتماد كردم و جهان زيبا شد...ولي به نظر شما به كسي كه مثل چشمش به يكي ديگه اعتماد كنه چه صفتي مي شه داد دلم مي خواد جواب اين سئوالمو حتما بديد...ممنون...آفتابي باشي
سلام خودم می دونم که گاهی اوقات فقط خودم می تونم به خودم کمک کنم ولی امم دیگه دوست ندارم مثل پیرمرد باشم راستی ممنون که منو راهنمایی کردی الان دارم کتاب افسانه ی سیزییف را می خوانم از البر کامو حتما بخونش خداحافظ چیمه رود عزیز
سلام همسایه / ممنون به خونه ی ما سر زدی / آمده ام یک تک پا بازدید / چه خونه ی قشنگی / آبی! / هم رنگیم چیمه رود/ کدوم عید را تبریک گفته ای؟! / از عید ما که خیلی گذشته / تا عید ارمنی ها هم که خیلی مانده!
واي......... شاهد ! شاهد ! شاهد ! تو مي دوني من عاشق عشق و احساس هستم و اينجوري هر دفهع كه پا به سايتت مي ذارم تا اعماق درونم غرق اين باده لاهوتي مي شه . بسيار مچكرم از مطلالب زيبايت . از لطف صله رحم وبلاگي ات . تو مرا ياد مي كني و من تو را يادگار . دريايي باشي ! سبز و باراني عزيزم .
سلام,دوست عزيز.....اومدم تا جوابت بدم من با خودم خيلي كلنجار رفتم تا اين مطلب رونوشتم و به اين نتيجه رسيدم كه اينم ميتونه يه راه فهميدن نظم خدا وپيوستن همه موجودات به يكديگر باشه(يه جورايي).........اميدوارم تونسته باشم مفهومم رو رسونده باشم.....بعد بيا بقيه رو بخون.....منتظرت هستم.@@@@@@
سلام شاهد.
صفجه ات، نوشته ات، مخصوصا آهنگت خيلي زيباست.
همه چي سر جاي خودشه، معلومه خيلي زحمت كشيدي. راستي من هميشه وقتي آهنگه لطيفه گل گلدون رو ميشنوم اشك بي اختيار تو چشمهام جمع ميشه( منو ياد چيزي ميندازه) . و ديگه اينكه چقدر به محتواي نوشته هات اين آهنگ مياد. ممنون از اين حظ بصر و حض انديشه اي كه نصيب ما كردي.. ممنون
ارسال نظر شما:
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در شنبه ۰۷ شهریورماه ۸۳ ارسال شده می باشد.