عصا و عصا كش

شنبه ۰۷ شهریورماه ۸۳






چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ...
پيرمرد كوري را ديدم كه در تاريكي با عصايش گفتگو مي كرد: « تو از همان جواني كه دو چشم داشتم تكيه گاه من بودي.» عصا پاسخ داد: «اما تو آن زمان مثل حالا به من اعتماد نداشتي، مثل چشمانت ...» زن و مرد جواني آنطرف تر نجوا مي كردند: - تو تنها تكيه گاه مني! - مثل چشمانم به تو اعتماد دارم!

نظرات ديگران درباره مطلب عصا و عصا كش

7 ghazal | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون..بيا حادثه ساز و قانون شكن باشيم


7 كورش | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

راست ميگی... ولی من به شخصيت اينا کار ندارم من از شعر و صداش لذت می برم..
چه ايرادی داره،؟


7 كورش | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۲:۰۶

دوست من اينقدر سخت نگير..هيچ کس بی اعيب نيست...مخسوسان خوانند ها


7 سحر | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۲:۰۶

از اینکه به من سر می زنی واقعا ممنون . مطالب قشنگی می نویسی . امیدوارم موفق باشی. باز هم به من سر بزن


7 دايي جان | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۳:۰۶

سلام.چي شد؟؟ يعني چطور شد؟؟ بذار بيام سر وقت كامل بخونم ببينم چيه؟؟ اخه نخونده ميشه نظر داد؟؟؟؟ خوب نميشه.... ولي خوش امد از وبلاگت ... بمنم سر بزن...


7 heni | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۶:۰۶

مرسي از حضور سبزت اما من فكر ميكنم براي اپديت 1 بلاگ اموزشي و خبري اون همه بصورت هفته اي طياد طولاني نباشه


7 مهراز | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

به تو اعتماد كردم و جهان زيبا شد...ولي به نظر شما به كسي كه مثل چشمش به يكي ديگه اعتماد كنه چه صفتي مي شه داد دلم مي خواد جواب اين سئوالمو حتما بديد...ممنون...آفتابي باشي


7 رزا | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

سلام خودم می دونم که گاهی اوقات فقط خودم می تونم به خودم کمک کنم ولی امم دیگه دوست ندارم مثل پیرمرد باشم راستی ممنون که منو راهنمایی کردی الان دارم کتاب افسانه ی سیزییف را می خوانم از البر کامو حتما بخونش خداحافظ چیمه رود عزیز


7 niloo | شنبه، ۰۷ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

سلام.با اين كه كوتاه بود اما خيلي باحال و رمانتيك بيد.
راستي آپديت كردم.پيشم بيا.


7 فرزاد خان | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

سلام .اول مي خواستم بپرسم چيمه رود جاي خاصيه؟ .......بعد اينکه مرسي که سر زدي .....داستانک خوبي هم نوشتي .کوتاه و پر معني.موفقتر باشي.


7 گفتگوهاي خودماني... | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۲:۰۶

عين مردم،عين چشم،عين عصا...


7 farzaneh | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۳:۰۶

لذت بردم واقعا لذت بردم


7 هم زبون | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۷:۰۶

سلام ... عيد شما هم مبارك ... در پناه اميرالمو منين ... ( وبلاگ قشنگي داري ... )


7 مهراز | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۷:۰۶

سالروز تولد امام علي را به شما تبريك مي گم... اميدوارم دلت سرشار از عشق و زيبايي باشه.


7 mata | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۷:۰۶

قشنگ بود ولی اعتماد به مردها اشتباه محض است


7 علی | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

سلام همسایه / ممنون به خونه ی ما سر زدی / آمده ام یک تک پا بازدید / چه خونه ی قشنگی / آبی! / هم رنگیم چیمه رود/ کدوم عید را تبریک گفته ای؟! / از عید ما که خیلی گذشته / تا عید ارمنی ها هم که خیلی مانده!


7 mahan | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

واي......... شاهد ! شاهد ! شاهد ! تو مي دوني من عاشق عشق و احساس هستم و اينجوري هر دفهع كه پا به سايتت مي ذارم تا اعماق درونم غرق اين باده لاهوتي مي شه . بسيار مچكرم از مطلالب زيبايت . از لطف صله رحم وبلاگي ات . تو مرا ياد مي كني و من تو را يادگار . دريايي باشي ! سبز و باراني عزيزم .


7 كورش | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

راستی می گی تابستون مخا....!


7 leila | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

كاش بتونيم تا آخر تكيه گاه هم باشيم...ممنون از حضور سبزت....//ليلا//


7 shima | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

اعتماد.....!


7 goldoone | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

نه تكيه گاهي هست برتر از زانو !
نه اعتمادي بيشتر از دل !


7 ghazal | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

ظلمت نفرت را فقط ميتوان با روشن كردن شعله ي انسانيت و عشق از بين برد..


7 عباس | چهارشنبه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

سلام,دوست عزيز.....اومدم تا جوابت بدم من با خودم خيلي كلنجار رفتم تا اين مطلب رونوشتم و به اين نتيجه رسيدم كه اينم ميتونه يه راه فهميدن نظم خدا وپيوستن همه موجودات به يكديگر باشه(يه جورايي).........اميدوارم تونسته باشم مفهومم رو رسونده باشم.....بعد بيا بقيه رو بخون.....منتظرت هستم.@@@@@@


7 فاطمه | پنجشنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

سلام.از اينكه به وبلاگم سر زديد ممنون.ولي من نميدونم از چه نظر شبيه بچه گي هاي شمام؟لطفا جوابمو بدين.


7 afshin | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۳، ۰۶:۰۶

سلام شاهد.
صفجه ات، نوشته ات، مخصوصا آهنگت خيلي زيباست.
همه چي سر جاي خودشه، معلومه خيلي زحمت كشيدي. راستي من هميشه وقتي آهنگه لطيفه گل گلدون رو ميشنوم اشك بي اختيار تو چشمهام جمع ميشه( منو ياد چيزي ميندازه) . و ديگه اينكه چقدر به محتواي نوشته هات اين آهنگ مياد. ممنون از اين حظ بصر و حض انديشه اي كه نصيب ما كردي.. ممنون


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در شنبه ۰۷ شهریورماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ اين يك فاجعه است ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ مرد = پدر؟ است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.