قصه دوستم را شنيده اي؟ وقتي سوت مي زدم مي آمد. مي دويد و سرش را به پاهايم مي ماليد و به همين شكل ابراز محبت مي كرد. با هم خيلي به گردش مي رفتيم. كوه، صحرا، ورزش : بله، ورزش را خيلي دوست داشت. به هيجان مي آمد! با يك چيز ديگر هم به هيجان مي آمد ... دوستم تنها مونس من بود. يادم هست ساعتها مي نشستيم و با هم گفتگو مي كرديم. اما بعد از همان ساعتها مي فهميديم كه در تمام اين مدت يك كلمه هم بين ما رد و بدل نشده است... دوستش داشتم. بعضي وقتها بازش مي كردم كه هوا بخورد. براي خودش بگردد و دوست پيدا كند. اما يك روز گم شد. يك روز باراني. وقتي كه چترم را بجاي اينكه روي سر او بگيرم به ديگري سپردم. او هم گم شد. نفهميدم كجا رفت... چند سال بعد پيدايش كردم. خيس و كثيف و پژمرده. جاي لگد مال شدن روي پوستش پيدا بود و شايد عابري گنگ، آب دهاني ... بردمش خانه. خوب شستمش و تميزش كردم. اما ديگر ارتباط ما مثل قديمها نشد. ديگر نه از ورزش خوشش آمد و نه از آن ديگري ... آه، يادم رفته بود بگويم: دوستم از عشق هم به هيجان مي آمد. قبول دارم كه هركسي ممكن است در زندگي اشتباهاتي بكند كه دوستش را از دست بدهد اما براي من كه " دلم " تنها دوستم بود، اين يك فاجعه است .... از دوستم رنگ باران كه جرقه اين نوشته را زد، ممنونم.