اين يك فاجعه است ...

چهارشنبه ۰۴ شهریورماه ۸۳


قصه دوستم را شنيده اي؟ وقتي سوت مي زدم مي آمد. مي دويد و سرش را به پاهايم مي ماليد و به همين شكل ابراز محبت مي كرد. با هم خيلي به گردش مي رفتيم. كوه، صحرا، ورزش : بله، ورزش را خيلي دوست داشت. به هيجان مي آمد! با يك چيز ديگر هم به هيجان مي آمد ... دوستم تنها مونس من بود. يادم هست ساعتها مي نشستيم و با هم گفتگو مي كرديم. اما بعد از همان ساعتها مي فهميديم كه در تمام اين مدت يك كلمه هم بين ما رد و بدل نشده است... دوستش داشتم. بعضي وقتها بازش مي كردم كه هوا بخورد. براي خودش بگردد و دوست پيدا كند. اما يك روز گم شد. يك روز باراني. وقتي كه چترم را بجاي اينكه روي سر او بگيرم به ديگري سپردم. او هم گم شد. نفهميدم كجا رفت... چند سال بعد پيدايش كردم. خيس و كثيف و پژمرده. جاي لگد مال شدن روي پوستش پيدا بود و شايد عابري گنگ، آب دهاني ... بردمش خانه. خوب شستمش و تميزش كردم. اما ديگر ارتباط ما مثل قديمها نشد. ديگر نه از ورزش خوشش آمد و نه از آن ديگري ... آه، يادم رفته بود بگويم: دوستم از عشق هم به هيجان مي آمد. قبول دارم كه هركسي ممكن است در زندگي اشتباهاتي بكند كه دوستش را از دست بدهد اما براي من كه " دلم " تنها دوستم بود، اين يك فاجعه است .... از دوستم رنگ باران كه جرقه اين نوشته را زد، ممنونم.

نظرات ديگران درباره مطلب اين يك فاجعه است ...

7 ghazal | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۰۴:۰۶

سلام اگه تو نبودي من چي كار ميكردم؟


7 sabrina | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۰۴:۰۶

حق دارد اعتماد ... که به پنجره بد بين باشد ، دروازه ها ... دروغ گفته بودند !!


7 هرمز مميزی | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۰۵:۰۶

قدر دوستت را بدان که بین آدمها نظیرش نیست!


7 مهراز | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۰۵:۰۶

مسلمانان مرا وقتي دلي بود كه با وي گفتمي گر مشكلي بود...موفق باشي...راستي چرا به من سر نمي زني


7 Leila | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۰۸:۰۶

راستش فكر كردم در مورد سگت صحبت كرده اي ! وقتي تنها دوستت دلت بوده است پس نقطه ي شكست اي داشته اي ... نقاط شكستت را از بين ببر نازنين.


7 شاهد | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

راستش دقيقا منظورم همين بود. بعضي ها با دلشان مثل سگها رفتار مي كنند...


7 dark side of moon | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

وبلگ قشنگي داري من كه حال كردم زنده باد ....


7 مصطفی(پرستوی اواره) | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

سلام خوبي من امدم چون شما امديد پس بياد باز تا منم بيام مرسي از حضور شما فعلا باي


7 میلاد | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

خوشحالم كردي از اينكه بهم سر زدي
خوشحال میشم اگه بقیه هم به من سر بزنن

www.arshia007.persianblog.com


7 آرش | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

در گذشته فكر ميكردم تنها چيزي كه جراحت پيدا كنه و ديگه مثل اولش نشه دله.اما... با گذر زمان ديدم دلم كه بدجوري له شده بود حالا از اولش هم شاداب تره و بهتر.حالا ميدونم زخم دل هم التيام پيدا ميكنه اگه خودمون بخوايم.مثل خيلي چيزاي ديگه كه اگه بخواي ميتوني بهشون برسي.فقط كافيه كه بخواي...پايدار باشي.


7 بهار | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

خیلی قشنگ بود...امیدوارم کار دل من به اون جاها نکشه


7 asghar | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

سلام عزيز. وبلاگ قشنگ و مطالب جالبی داری .موفق باشی


7 zahra | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

از اينكه بهم سر زدي ممنونم راستي چرا من اصلا بازديد كننده ندارم


7 yaloosh | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

قصه عجيبي بود............


7 Taraneh | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را؟ .........


7 zari | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

دله ديگه كاريش نميشه كرد بايد باهاش كنار اومد


7 رضا موتوری... | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

ميدوني سرخابي ؟
گاه دلم براي قدري محبت و تكه اي نان
گرم مهرباني تنگ ميشه.
و گاه هم براي تنها اندكي مراسم عاشقانه
گاهي فقط دلم مي خواد با عاشق به ماه
نگاه كنم .
گاهي هم بسيار صادقانه براي اومدنت توي دلم
دعا کنم!


7 zari | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

دله ديگه كاريش نميشه كرد بايد باهاش كنار امد


7 shima | پنجشنبه، ۰۵ شهریور ۱۳۸۳، ۱۲:۰۶

عجب...........


7 UB | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۰۱:۰۶

ممنونم كه بهم سرزدي چون هيچ جور ديگه ايي اينجا رو پيدا نمي كردم


7 sara | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۰۴:۰۶

سلام دوست عزيز........اين روزها ديگر كمتر كسي براي دل ارزش قائله......شاد باشي......


7 saeed | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۰۷:۰۶

سلام وبلاگ قشنگی داری .مطلب خوبي بود ممنون از اين که بهم سر زدی . اميدوارم که هميشه شاد و سبز باشيد باز هم بهم سر بزن .


7 eli | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۰۹:۰۶

سلام.نمي دونم چي بگو...آدما بعضي وقتا اشتباهاتي مي كنن كه... از صميم قلب آرزو مي كنم دلت برگرده.وقتي برگشت قول بده خوب مواظبش باشي!


7 mahiar | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۱۰:۰۶

سلام
سايت خيلي قشنگي داري
موفق باشي يه چند روز ديگه با هات تماس مي گيرم
الان سايتت بهتر شده اون موقع عرض سايتت زياد بود الان خوب شد
اين نظرسنجي نظرات خيلي قشنگه فارسي هم هست


7 goldoone | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

واي واي چقدر دير رسيدم
اول از زحمتاي ديروز ممنونم يه آسمون
اما دوستت !
باور دارم كه هرچقدر آدم دون دون بشه !
حتي اينقدر كه ديگه معلوم نشه به روزي سفيد بوده بازم ميشه سفيد شد !
بشين رو به آسمون دوستتم ببر دم سحر كه شد بزارش تو دستت بگيرش سمت آسمون !
اونوقت همه چي درست ميشه
اما قول بده كه بيشتر مراقبش باشي


7 peyman | جمعه، ۰۶ شهریور ۱۳۸۳، ۱۱:۰۶

بابا تو ديگه با اين مطلبات غوغا كردي . من ديگه نمي دونم چي بگم دوست عزيز . من اولش فكر كردم دوستت گربه بوده . ناراحت نشو من يه ذره گيريييم پايينه . من هم آپديت كردم .


7 sima | یکشنبه، ۰۸ شهریور ۱۳۸۳، ۰۲:۰۶

سلام دوست خوبم ممنون كه سر زدي تنهام نذار . من يه دل شكسته تنهام


ارسال نظر شما:



لطفا اطلاعات خود را به صورت فارسي وارد نماييد.  براي نظر دهي دادن ايميل ضروري است.

 
این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در چهارشنبه ۰۴ شهریورماه ۸۳ ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ تو مال من نيستي ... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ عصا و عصا كش است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.