بهار دلكش
از آخرين باري كه با تو نشستم و دل بر گيسوي تو بستم روزها گذشته است. نه كه يادت از يادم رفته باشد، حاشا كه هر شب تنها با تو گفته ام و با تو شنيده ام. دو دقيقه به سال نو ...
سكوت كردم تا آن روزهاي زرد و خاكستري و سرد بگذرد. سخت بود كه دم نزنم و هيچ نگويم. صبر را تو به من آموختي. سكوت كردم تا حرفهايمان براي خودمان بماند...
بهار در راه است. همه چيز نو شده است. شراب عشق من اما سال به سال كهنه تر مي شود و عيارش ...مي شنوي؟ صداي تيك تاك از آن اتاق مي آيد و سكوتي كه همه را ميخكوب كرده... يك دقيقه ...
سال نو مگر بي تو مي شود؟ مگر مي شود يك سال ديگر را بدون تو آغاز كرد؟ بيا بنشين همينجا. سفره مان را روي همين زمين پهن مي كنيم. دورش مي نشينيم. هفت سين هم نمي خواهد. تو هستي و همه خوبي ها هست...
بيست ثانيه ... نمي خواستم اينگونه باشد. خودت كه مي داني. آرزوي همه خوبي ها فقط براي تو كافي نبود. آمده بودم كه همه را، همه زيبايي ها را با هم باشيم... نشد.
پنج ثانيه... كنار تو بودن را به هرجاي ديگر ترجيح مي دهم. دستت را در دستم بگذار... سه ثانيه ... دو ثانيه ... يك ثانيه ... دوستت دارم...