رقص عشق
... چه مي گفتم؟ هان. يادم آمد. داشتم از درخت پير بوستان روبروي خانمان مي گفتم. پيرترين درخت سال ... همین سال پیش بود. با طوفانی قامتش خم شد.
به من می گفت: به تو ثابت میکنم که عشق یعنی چه. می گفت: آرزوهای ترانه ام را به گور ابدی شعرهای ناتمام خواهم برد ... میپرسیدمش: به کدامین پرواز پرنده عاشقی که نگاهت را از آسمان بر نمی داری؟ پاسخم می داد: دل گهواره عشق است، جای من اینجا نیست، این زمینی که مرا بیهوده به آن بسته اند... خاطرم هست که روز قبل از عروجش آسمان محله مان پر شد از پرندگان، می خندید و می چرخید و می رقصید با هر فراز و فرود پرنده ای. میشناختمش ... ماندنی نبود دیگر ... حال بوستان خانه ما خالی است از درختی و دلم خالی تر از معلم عشقی ...
پ.ن: خورشید همچنان می درخشد در مدار جاودانه اش ... ما و شما و او هم زنده ایم... پس به کدامین دلواپسی از دلداده ات سراغ میگیری؟ ... یک بغض فرو خورده و سکوت ... سکوت ... سکوت ... سکوت...
سلام. در يك روز باراني ديدمت. آنقدر از آمدنت خوشحال نشدم. خودت هم مي داني. روز اولي كه با نگاههاي جستجوگرت آشنا شدم، آنقدر گيج و گنگ بودم كه نفهمم كه هستي و چه هستي و براي چه آمده اي ... 