هفت ساله شد
... "نه مردنيه. به درد كار نمي خوره. بعدي ..." پدر التماس كرد اما گوش مرد بدهكار نبود. كودك دستان پدرش را محكم گرفت و به سمت بيرون كارخانه به راه افتادند. كودك به ديگر كودكان زرد و پژمرده ي در صف طولاني لبخندي زد. پدر اما چشم در چشم ديگر پدران، اشك در چشمانش مي درخشيد...
مي بيني؟ حتي جرات تمام كردن داستان هفت ساله رو هم ندارم ... اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره ... كاش ...