كنار درياي جنوب نشستم و گريستم ...
پرده اول: صداي امواج آرام دريا روي شنها ... سكوت و گاهي فرياد مرغان دريايي ... روبرويم در افق، پهنه گسترده دريا پيوند خورده با آسمان ... راستم اما رد پايي از انساني كه در دور دستها گم شده است، شايد مثل من گم كرده اي داشته ... دست چپم صخره هاي سخت و بلند كه خرچنگها آن را جولانگاه چنگكهاي خود قرار داده اند. سخت، سخت را مي خواند و نرم، آرام را ... پشت سر اما خاطراتي را بر جا گذارده ام كه شيرينش چون عسل است و تلخش همچون گياه "قسن" كه بوميان آن را به شترها مي دهند تا كامشان تلخ شود، آب بيشتري بنوشند و ... پروردگار من، تو هم كام مرا تلخ كرده اي اما نه براي آنچه اينان مي كنند. عكسش را طلب مي كني. آرام ... آرام ... آرام ... مي گريم ... پرده دوم: اوج ... اوج ِاوج. حتي بالاتر از همه ابرها. كنار دستيم مي گويد: "در شهر زيرپايمان باران دارد مي بارد." مي گويم: " باران باريدن مهم نيست ..." مي خندد ... مي خندم. ابرها زير بالهاي احساس من ... چشمانم را مي بندم... محبوب من! دستانت را به من بده تا پرواز كنيم ... پرده سوم: باران مي بارد... برگشته ام، از همان راهي كه آمدم. تفاوتش كمي سنگيني ترافيك است كه صبح رفتنم بيشتر بود و شايد ... نه! مي خواستم بگويم شعف كشف زمانهاي آينده در مكانهاي غير از اطرافم.... نگاهي به آسمان مي اندازم: خيلي وقت است كه فراموشت كرده ام خداي من ...