« دی 1383 | صفحه اصلی | اسفند 1383 »

بهمن 1383 آرشیو

14 بهمن 1383

سكوت (1)

به نام خداکه هر کاری بدون او عبث است. بیهوده تلاش می کنم تا مثل گذشته بنویسم. آن روزها تنها نوشتن کلمۀ اول سخت بود ولی حالا دیگر حتی گفتن احساسم هم سخت است. واژه ها در ذهنم درگیر شده اند، آنقدر خساست به خرج می دهند که برای گفتنشان بایستی ساعتها با خودم کلنجار روم و در انتها هیچ چیز نیست... قبل ترها آرزو می کردم یک نویسنده شوم، مثل بغض بشکنم و واژه هایم را مثل اشک روی کاغذ جاری کنم و بنویسم آنچه نمی توان گفت. ولی امروز... چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام، در حسرت نوشتن حتی یک واژه مانده ام. یک واژه برای تو برای خودم و شاید برای کسی که در همین نزدیکی هاست. می دانم، تو هم می دانی که برای نوشتن دلیلی باید داشت ولی... من برای تو دلیل نبودم. واژه هایت با بودن من فرسوده شده انگیزه ائی برای سرود نشان نداری. چیمه رودت روزهاست که خشکیده و تو تلاشی برای آبادی عشقت نمی کنی. چقدر دلم می گیرد وقتی تو را می بینم و خودم را که روزی لابه لای کاغذ باطله های ذهنت می پوسم و غبار خاطرات وجودم را از یادت می برد. بگذریم... فراموشی جزئی از بودن ماست و اگر فکر کنی خواهی دید که چقدر زیباست. ولی می دانی..... روزهای قشنگی است. دلبستگیهای ساده و دوستی های صادقانه. گریز تو از خودت و از من که زندگیت را آشفته ام. ولی تو با همۀ تلخیهای عشق خوب کنار آمده ائی و این بهترین گزینۀ توست. چقدر خود خواهم و تو چقدر خودخواهتر.تا به حال به تو گفته بودم، هزار بار از همان شب اول یادت هست؟ آن شب چقدر زیبا بود و من چقدر سرد و خاموش بودم. کنار تو نشسته بودم و بهت زده تنها نگاهت می کردم و در ذهنم به دنبال واژه ائی برای گریز می گشتم و افسوس که نیافتم. چقدر دوست داشتنی بودی با آن داستانهای بچه گانه ات. چطور می خواستی ذهنم را به تسخیر در آوری در حالیکه فریاد عشق را در سوسوی نگاهت و در هر لحظه تپش قلبت می دیدم و می شنیدم. یادت هست چگونه پابه پا یم می آمدی؟ و من چقدر بیهوده تلاش می کردم تا خودم را قانع کنم که اشتباه می کنم. ................. می بینی دوباره همان خاطره. نمی دانم چرا هر وقت برایت نامه می نویسم یاد آن شب می افتم. شب خوبی بود، اسرارآمیزترین شب عمرم ... بگذریم نمی خواستم برایت خاطره تعریف کنم، می خواستم به یادت آورم که چقدر از خودت فاصله گرفته ائی. نامه هایت را که می خوانم می فهمم که من با تو چه کرده ام می دانم که نتوانستم آنچه می خواستی باشم. خودم را از تو به اندازۀ یک دنیا جدا کردم از تو ... فاصله گرفتم (چون دلم می خواست خوب خوب فکر کنی و بعد تصمیم بگیری به علاوۀ اینکه می خواستم بدانم تا کجا به دنبالم خواهی آمد) و تو پا به پا ی من آمدی زخم زبانهایم را به جان خریدی، هزار زخم بر دلت کشیدی و ننالیدی، بغضهایت را آه کشیدی و هیچ نگفتی، خنده هایت تلخ خند شد و غصه هایت هزار و یک شب ... ولی نه گلایه ای و نه شکایتی صبوری کردی و هیچ نگفتی. ولی حالا که من آمده ام... هنوز تجربه های نبودنهایم را نفس می کشی، کنج قلبت خاطراتم را حبس کرده ائی و امروز با خاطراتم زندگی می کنی نه با خودم. این را قبول کن من برای تو تنها یک معنا شده ام : تندیس یک عشق. دیگر با بودنم نه تلاطمی از هیجان داری و نه احساسی برای خواستنم. بیهوده تلاش می کنم تا مرا بخواهی، خواستنت را به یک آرزوی محال تبدیل کرده ای. همۀ بودنم هوای خالی ذهنت شده ... باور کن که من در ذهنت یک خاطره شده ام. دلم می خواست وقتی کنارت هستم احساس خوشبختی کنی، وقتی می خندم مثل شادیهای کودکانه مان سبک شوی و در آغوش خنده های من مثل یک ترانه بشکفی.دلم می خواست دلیل بودنهایت شوم، ستارۀ آسمان چیمه رودت، جای آن فرشته خانم بنشینم و تو واژه های زیبایت را برای من ترانه کنی، برای من بنویسی و به همه بگوئی که چقدر با من یکرنگی تا همۀ آدمها به خوبی تو حسادت کنند. ولی افسوس ... وقتی آن فرشته خانم رفت روزهای چیمه رودت پائیزی شد و بعد غم سنگینی روی رنگ سبز ذهنت جا خشک کرد. وقتی من آمدم بوی واژه هایت خاک شد و بعد آرام آرام هوای دلت گرفت سیاه و کبود شدی و چیمه رودت خشکید. می بینی چقدر ساده نابودت کردم، چقدر ساده دلت را سوزاندم و واژه هایت را خاکستر کردم؟ تقصیر من است که دیگر ذهنت مجالی برای آرامش ندارد، حتی مجالی برای گفتن و خواندن. چقدر تظاهر به خوب بودن سخت است و من چقدر بیهوده تلاش می کنم تا خوب باشم. قشنگ خاطره ... از دست من دلگیر مباش باور کن که نگرانت شده ام، آخر اینگونه بودن تو دلواپسم می کند، شاید نمی توانم خوب احساسم را ببِان کنم ولی همۀ این واژه ها را نوشتم تا از تو خواهش کنم که دوباره همان مهربان من شوی همان فریاد همیشگی. خواهش می کنم دوباره آغاز شو، واژه هایت را نفس بکش. نمی گویم برای من که همۀ بدبختیت از من بود به خاطر خودت به خاطر دستانت و به خاطر قلب در عذابت. باور کن همه منتظرت هستند ... حتماً فرشته خا نم هم منتظر توست ... « مرا ببخش » « چهارشنبه 7 / 11 / 83 » *پ.ن: اين نامه از طرف يك دوست بدستم رسيد. دوستي كه ... پاسخ نامه را خواهم داد. گفتم همه بخوانند و بدانند.

26 بهمن 1383

سكوت دو تا بي نهايت شب

دوستان خوبم ... خدانگهدار چيمه رود خوبم ... خدانگهدار فراموشت نمي كنم ... « حنجره ها خون آلود است .... قصه همين است تا بوده است .... »

ادامه "سكوت دو تا بي نهايت شب" »

درباره بهمن 1383

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به هبوط در بهمن 1383 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی دی 1383 می باشد.

آرشیو بعدی اسفند 1383 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.