مسافر
مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي چيزي وجود نداشت. مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟» روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟» مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.» روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...» پ.ن : "عاشقانه ها" در راهند....
بيا تا قدر يكديگر بدانيم كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم گهي خوشدل شوي از من كه ميرم چرا مرده پرست و خسته جانيم؟ غرضها تيره دارند دوستي را غرضها را چرا از دل نرانيم؟ كنون پندار مردم، آشتي كن كه در تقدير ما چون مردگانيم چو بر گورم بخواهي بوسه دادن رخم را بوسه ده كه اكنون همانيم . . . پ.ن : هيشكي منو دوست نداره ....