« مرداد 1383 | صفحه اصلی | مهر 1383 »

شهریور 1383 آرشیو

2 شهریور 1383

تو مال من نيستي ...

سلام. مي خواستم بگويم عاشقت نيستم. ديشب كه به خوابم آمدي ديدمت دست در دست يكي ديگر. از همان ديشب ديگر عاشقت نيستم. نمي دانم از اينكه تو را با ديگري ديدم حسوديم شد يا اينكه تو را با خودم نديدم. اما چه فرقي دارد ديگر تو مال من نيستي.... بعضي روزها مي نشينم و فكر مي كنم. فكر مي كنم كه مي شود در روز هم كابوس ديد. حتي مي شود در بيداري هم كابوس ديد. اينكه من فرصت پيدا نكنم تا با تو بمانم خودش يك كابوس است. آن هم كه تو را با ديگري ديدم يك كابوس است. بعضي وقتها با خودم مي گويم اين همان است كه كه تورا خوشبخت مي كند. آيا تو هم همين عقيده را داشتي؟ پس چرا با ديگري رفتي؟ مي خواستم بگويم تو مال من نيستي. اين را وقتي فهميدم كه ديشب تا به صبح نخوابيدم.

4 شهریور 1383

اين يك فاجعه است ...

قصه دوستم را شنيده اي؟ وقتي سوت مي زدم مي آمد. مي دويد و سرش را به پاهايم مي ماليد و به همين شكل ابراز محبت مي كرد. با هم خيلي به گردش مي رفتيم. كوه، صحرا، ورزش : بله، ورزش را خيلي دوست داشت. به هيجان مي آمد! با يك چيز ديگر هم به هيجان مي آمد ... دوستم تنها مونس من بود. يادم هست ساعتها مي نشستيم و با هم گفتگو مي كرديم. اما بعد از همان ساعتها مي فهميديم كه در تمام اين مدت يك كلمه هم بين ما رد و بدل نشده است... دوستش داشتم. بعضي وقتها بازش مي كردم كه هوا بخورد. براي خودش بگردد و دوست پيدا كند. اما يك روز گم شد. يك روز باراني. وقتي كه چترم را بجاي اينكه روي سر او بگيرم به ديگري سپردم. او هم گم شد. نفهميدم كجا رفت... چند سال بعد پيدايش كردم. خيس و كثيف و پژمرده. جاي لگد مال شدن روي پوستش پيدا بود و شايد عابري گنگ، آب دهاني ... بردمش خانه. خوب شستمش و تميزش كردم. اما ديگر ارتباط ما مثل قديمها نشد. ديگر نه از ورزش خوشش آمد و نه از آن ديگري ... آه، يادم رفته بود بگويم: دوستم از عشق هم به هيجان مي آمد. قبول دارم كه هركسي ممكن است در زندگي اشتباهاتي بكند كه دوستش را از دست بدهد اما براي من كه " دلم " تنها دوستم بود، اين يك فاجعه است .... از دوستم رنگ باران كه جرقه اين نوشته را زد، ممنونم.

7 شهریور 1383

عصا و عصا كش





چند وقتي بود كه نوشتن داستانك را كنار گذاشته بودم. اين وبلاگ جديد (و يك موضوع ديگر كه هنوز راز است) بهانه اي شد براي شروع دوباره ...
پيرمرد كوري را ديدم كه در تاريكي با عصايش گفتگو مي كرد: « تو از همان جواني كه دو چشم داشتم تكيه گاه من بودي.» عصا پاسخ داد: «اما تو آن زمان مثل حالا به من اعتماد نداشتي، مثل چشمانت ...» زن و مرد جواني آنطرف تر نجوا مي كردند: - تو تنها تكيه گاه مني! - مثل چشمانم به تو اعتماد دارم!

8 شهریور 1383

مرد = پدر؟

نيمه شب، مرد خسته و ناتوان از كار روزانه به خانه رسيد. انتظار داشت همسر و دخترش به استقبالش بيايند اما چراغ خاموش خانه نااميدش كرد. آرام به رختخواب لغزيد و به سقف چشم دوخت. خنكاي نسيمي كه از پنجره مي وزيد پاهايش را قلقلك ميداد و با همين احساس لذتبخش به خواب رفت. صبح چشمانش را كه باز كرد همان احساس لذتبخش وجودش را پر كرده بود. نگاهي كرد: دختر كوچكش تمام شب صورتش را به پاهاي پدر چسبانده بود ... « مشهود! ممنونم كه ... »

11 شهریور 1383

جاي تو خالي است ...

1) مي آيي ... و بوي عطرت كوچه را پر ميكند. چند ضربه با كليد به در خانه مي زني. مي آيم و در را باز ميكنم. تمام وجود چشم مي شوم و تورا مي بينم. داخل مي شوي و روي تخت زير درخت انار مي نشيني و يه ليوان آب خنك طلب مي كني. تمام وجود اطاعت مي شوم و تو را سيراب ميكنم. تو از خودت مي گويي و من از تو ... مي روي و هنگام رفتن مي گريم. نكند اين آخرين بار باشد؟ مي خندي و ميروي ... 2) مي آيي ... و بوي عطرت كوچه را پر ميكند. چند ضربه با كليد به در مي زني. مي آيم و در را باز ميكنم. تمام وجود چشم مي شوم و تو را مي بينم. داخل مي شوي و .... هنگام رفتن مي گريم. نكند اين آخرين بار باشد؟ مي خندي و مي روي ... 3) ... 4) نيامدي ... و بوي عطرت كوچه را پر نكرد. درخت انار در انتظار تو مرد. نمي گريم. فقط مي خواهم بگويم جاي تو خالي است. بيا و برگرد به خواب من...

1.jpg بيا و برگرد به روياي من ...اين روياي سبز تو را كم دارد

12 شهریور 1383

خيال

ديربازي منتظر بودم، منتظر تا آنچه از نگاهت مي خواندم از زبانت بشنوم. منتظر بودم تا مهر لبانت بشكند. در خيالم آنچنان دوستم داشتي كه شنيدن دوستت دارم را از زبانت بعيد نمي دانستم، اما بايد از ورطه خيال گذشت. در خيالم روزي ما كبوترهايمان را پيدا مي كرديم و دست در دست هم پروازشان مي داديم و قلب براي زندگي بس.ناآشنا بودي و اما دوستت داشتم مردم شهرت را دوست داشتم چون يكي از آنان را مي شناختم، هيچ گاه با تو براي آخرين حرف به دنبال سخن نگشتم. اما اكنون دستم به سردي در دستان كسي است كه ميدانم احساسي را به من دارد ،كه من به تو داشتم ومن با هر نگاه ،سردي شبهاي زمستان را در نگاه عاشقانه اش مي ريزم. امروز ديگر عشق براي من گريزگاهي است تا از خاطره تو بگريزم در ذهنم مدام تو به تفرج مي پردازي اما همراه تفرجگاهم ديگري است. من از سكوت بيزارم، شايد اگر سكوتت را شكسته بودي امروز دست ديگري چتر نوازش من نبود- وچه بدبخت است او- و شايد اگر دل من پاك تر و خالص تر بود دعايم براي هميشه با تو بودن قبل از پايين آمدن دستهايم اجابت مي شد.

13 شهریور 1383

مشهود كيست؟

سلام. دوستان عزيز من كه گاهي به خانه ما سر ميزنند بايستي متوجه شده باشند كه عزيزي به جمع ما اضافه شده است كه مطالبش در اين وبلاگ منتشر خواهد شد. مشهود عزيز كه نوشته هايش صد البته از مزخرفات من زيباتر است و سرشار از روح زندگي. ممنونم كه من را فراموش نكنيد!

15 شهریور 1383

. . .

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها ... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم... عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم، باشد براي روز مبادا، اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست. ... آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي درست مثل همين روزهاي ماست، اما كسي چه ميداند شايد امروز نيز روز مبادا باشد ... آينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟ آينه ها كه دعوت ديدارند ... ديدارهاي كوتاه از پشت هفت ديوار، ديوارهاي صاف، ديوارهاي شيشه اي شفاف ... ديوارهاي تو .... ديوارهاي من ... ديوارهاي فاصله بسيارند .... آه ... ديوارهاي تو همه آينه اند .... آينه هاي من همه ديوار .... وقتي تو نيستي، نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها .... هر روز بي تو روز مباداست ...

Barg.jpg به لطافت گلبرگ گلها قسم ...

20 شهریور 1383

دسيسه عقل ...

چشم گفت: كجاست؟ نمي بينمش... گوش گفت: ساكت! ... هوم ... نه! نمي شنوم. نيست! شامه پاسخ داد: دنبال چه مي گرديد؟ من كه بويي نمي شنوم. دست گفت: شامه راست مي گويد... من هم حس اش نمي كنم... عقل با صداي كلفت و مغرور پاسخ داد: وجود ندارد هرچه را شما حس نكنيد ... اما دل، ساكت و آرام داشت با «او» حرف مي زد، روي چون ماهش را مي ديد، نغمه روحاني اش را مي شنيد، بوي عطر روح نوازش را مي ستود و گرماي محبت اش را حس مي كرد... دسيسه عقل بود هرچه عشق غريب ماند... پ.ن: من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است...

21 شهریور 1383

شهاب

آفتابگردان با غروب خورشيد گلبرگهايش را جمع مي كرد و سرش را خم و تا به صبح مي خوابيد. در غروب يكي از روزها يك گلبرگ از فرمان اطاعت نكرد و در پاسخ به سرشت خود گفت: شرافت در تن در دادن نيست، در همان هنگام شهابي از آسمان گذشت گلبرگ سخت عاشقش شد چنان كه فردا و فرداهاديگر با چشمك عاشقانه خورشيد به رقص نمي آمد، روزها پژمرده و شبها شاداب بود اما دريغ كه ديگر شهاب از آسمان شبش گذر نكرد.

29 شهریور 1383

ماهي دلخسته ...





mahi.gif

ماهي دلخسته منم، بي كسم و بي همنفس خونه من تنگه ولي فرقي نداره با قفس تو خونه خالي من، مرده هواي زندگي ديگه نفسهاي منم گرفته بوي كهنگي

دستهاي خشم ماهي گير، رود رو واسم كرده يه تنگ كي حرفامو گوش ميكنه؟ حرف من خسته ي گنگ نشسته احساس سكون رو تن بي حرارتم يه روز رها بودم ولي ... مرده ديگه جسارتم

تموم لحظه هاي من ساكت و تكراري شده تو رگهاي خشك تنم غصه و غم جاري شده همه بريدن از منو و فقط تويي كه با مني بيا بيا بي هدفم ميون قفل آهني ...

پ.ن: من برگشتم.

30 شهریور 1383

شكايه

شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند.

درباره شهریور 1383

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به هبوط در شهریور 1383 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی مرداد 1383 می باشد.

آرشیو بعدی مهر 1383 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.