صفحه اصلی | شهریور 1383 »

مرداد 1383 آرشیو

23 مرداد 1383

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام. يك شروع ديگر مي تواند مثل آنچه در خاطره مبهم ما جا مانده، خوش باشد. يك شروع ديگر مي تواند وسوسه حضور دوباره عشق در شبهاي خيال انگيز روزگار خالي ما باشد. يك شروع ديگر مي تواند دستان تمناي ما را در زير يك آسمان باراني بهم برساند. و شايد يك شروع ديگر، دلهره پاياني ديگر باشد. در دنيايي كه همه ما با كم و بيشي كه داريم مغروق زندگي ماشيني و مكانيكي شده ايم، هزار و يك دليل دارد كه دوباره پشت پا بزنيم به همه قسم ها و قفل ها و ... و دوباره شروع كنيم. اي عشق! همه بهانه از توست!من خامشم اين ترانه از توست... شروع! چه كلمه خيال انگيزي هستي تو! با تمام نفرتي كه از آن روي سكه ات دارم، عاشقانه مي پرستمت! بار سنگيني روي دوش خودت احساس مي كني. خسته و ناتوان با كفشهاي پاره سر دوراهي مي ايستي، عرقت را با آستين كت پشمي ات پاك مي كني. عاقبت هر دوراه را مي داني چون بارها از آن دوراهي گذشته اي . يكبار از راست رفته اي، بار ديگر از چپ. يك دفعه از راست و دفعه بعد از چپ و ... آن قدر اين راه را رفته اي كه با ذره ذره خاك آن آشنايي. با تو حرف مي زند و تو با همه خستگي از راه دراز آرزو مي كني كه اي كاش بجاي دوراهي يك چهار راه پيش رو داشتي تا اينقدر تكراري بودن برايت آزار دهنده نبود. با همه ارادتي كه به راه راست داري، چون نوبت راه چپ است بارت را برمي داري و راه مي افتي و در دل مي گويي: خدايا فرصت بده كه يكبار ديگر هم راه ديگر را ببينم و بعد بميرم...

مانده از قبل

به آن دسته از دوستانم كه لطف و محبتشان هميشه شامل حالم شده است و هرجا مي روم از اين خانه به آن خانه، همراهيم مي كنند اطلاع مي دهم كه متاسفانه بعد از جريانات وبلاگ ‌‌‌‌[...] كه همه شما از آن آگاه هستيد و دو بلاگ قبلي، به خودم قول دادم كه ديگر كاسه داغ تر از آش نشوم. وقتي كه دولت آقاي خاتمي (با تمام احترامي كه برايش قائلم) نتوانست به شعار جامعه مدني و آزادي بيان و هزار و هزار شعار ديگر (كه كم كم براي خود ايشان هم دست و پاگير شده و ايشان هم بهتر مي داند كه فراموش شدن آنها بهتر از فكر كردن براي تحقق به آنهاست) عمل كند و در اين اواخر از درون وزراي كابينه هم تعدادي مخالف براي آنها پيدا شد، من هم تصميم گرفتم كه در پيروي از بزرگان و اهل فخر و دانش به ايشان اقتدا كنم و با نيت قربة الي الله فقط براي دل خودم بنويسم تا شايد روزي بنده سراپا تقصير هم صحب يك كتاب به نام My Life شوم! البته تفاسيري كه قبلا از وبلاگ خود ديده ام آنقدر تكان دهنده بوده كه فكر كنم در پايان هر كدام از موضوعات بايد به نازي و مرجان و درد عشق و غربت و سكوت و تنهايي يا آهنگهاي سياوش قميشي و داريوش لينك بدهم بلكه افاقه كند و باورشان شود كه اين مطالب خصوصي است. بنابراين همينجا اعلام مي كنم اين روزنوشت هيچ ارتباطي به سه وبلاگ قبلي بنده نداشته و به صورت كاملا مستقل از تفكرات سياسي و اجتماعي من شكل گرفته است (و تنها ويار نوشتن و لطف و محبت دوستان عزيزم بود كه مرا ترغيب به ايجاد پايگاه جديد كرد.) خلاصه كنم كه اگر به اين سايت آمده ايد تا آن نظرات قبلي بنده را دنبال كنيد بهترين راهنمايي كه مي توانم به شما بكنم اين است كه موس خودتان را به سمت راست و بالا هدايت كنيد و با ضربه كوچك انگشت اشاره تان خيال خودتان وبنده را راحت كنيد. به اميد روزي كه بتوانيم همه مان بعد از نماز جمعه بنشينيم و راجع به اركان مدنيت، آزادي اسلامي و مردمسالاري ديني صحبت كنيم. (ببخشيد! اين از دستم در رفت)

24 مرداد 1383

همه چي از ياد آدم ميره، مگه يادش كه هميشه يادشه...

دنياي بي تو چه ساكت است. نه صداي خنده پرشور كودكي و نه صداي گريه و اشك شور ديوانه اي ... دلمان براي تو تنگ مي شود حسين . pht15.jpg من مي خوام برگردم به كودكي (حسين پناهي)

25 مرداد 1383

كدام يك بهتر مي بود؟

روز گذشته بيست و هشتمين دوره بازيهاي المپيك مدرن پس از 108 سال انتظار شهر تاريخي و زادگاه اين بازيها، آتن، افتتاح شد تا در مدت برگزاري اين بازيها علاوه بر قدرت نمايي كشورهاي صاحب ورزش، طبق سنت اين بازيها، صلح و آرامش بين كشورها برقرار باشد. آنهايي كه فكر مي كنند آرش مير اسماعيلي قهرمان بلامنازع جودوي ايران اولين كسي است كه قانون اين دوره از مسابقات را شكسته است سخت در اشتباهند، زيرا از همان روز آغاز غير رسمي مسابقات، دو كشور شركت كننده در اين مسابقات (عراق و آمريكا كه در هنگام رژه افتتاحيه با دو نوع برخورد متفاوت تماشاگران روبرو شدند) به جنگ و خونريزي در نجف اشرف ادامه مي دهند. آرش ميراسماعيلي كه به زعم بسياري از كارشناسان اين وزن از مسابقات جودو، بخت اول دريافت مدال طلا بود در مرحله اول با قرعه "ايهود واكس" از رژيم غاصب صهيونيستي روبرو شد و از شركت در اين مسابقه خودداري كرد و از دور مسابقات حذف شد. پس از آن بود كه بوق هاي غربي دوباره با زبان هاي درازشان با بي ادب خواندن ايران خواستار برخورد مسئولان برگزاري مسابقات با ايران شدند. راستي، كداميك بهتر مي بود؟ اينكه آرش با قدرت روي تاتمي حاضر ميشد و حريفش را ضربه مي كرد يا همين كاري كه انجام داد و از مسابقه خودداري كرد؟

26 مرداد 1383

امروز من

1) سايت يكسري مشكلات ريز داشت. كانتر هم نداشت. مشكلات رو سعي كردم برطرف كنم و كانتر هم گذاشتم. از اون دسته از دوستام كه اومدن و پيغام گذاشتن عذر ميخوام چون سيستم نظر سنجي خراب بود اما خوشبختانه نظراتتون پاك نشد.
2) درمورد تحريم هاي ايران در المپيك، امروز جلسه اي برگزار خواهد شد. ان شاء الله مشكلي پيش نيايد.
3) برخي از دوستانم آمدند و نظر دادند. خواستم مقابله به مثل كنم كه ديدم ظرفيت پيغام پذيري پرشين بلاگ پر شده و تا مدتي نميشه نظر داد. عذر مي خواهم كه نشد ...
4) دوستام كه علاقه دارند لينكشان را به سايت اضافه كنم لطفا برايم پيغام بگذارند يا ايميل بزنند يا ... خلاصه هر طور راحتيد بسم الله ... منتي هم نيست. خوشحال ميشوم بتوانم دوستانم را كمك كنم (اگر بتوانم).

خودخواهي

مرد پليدي در آستانه مرگ كنار دروازه دروزخ به فرشته اي برخورد. فرشته به او گفت: فقط كافي است در زندگي ات يك كار خوب انجام داده باشي و همان ياري ات مي كند. خوب فكر كن! مرد به ياد آورد كه يك بار هنگامي كه در جنگلي راه مي رفت عنكبوتي را سر راهش ديد و راهش را كج كرد تا آنرا له نكند. فرشته لبخندي زد و تارعنكبوتي از آسمان فرود آمد تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود كند. گروهي از محكومان ديگر نيز از تار عنكبوت استفاده و شروع به بالا رفتن از تار كردند، اما مرد، از ترس پاره شدن تار به سوي آنها برگشت و همه را هل داد. در همين لحظه تار پاره شد و مرد بار ديگر به دوزخ بازگشت... و صداي فرشته را مي شنيد كه مي گفت: افسوس! خودخواهي ات تنها كار نيكي را كه انجام داده بودي به پليدي تبديل كرد. (از كتاب مكتوب اثر كوئيلو)

28 مرداد 1383

تو فكر يك سقفم ...

تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن يك سقف پابرجا، محكم تر از آهن سقفي كه تن پوش هراس ما باشه تو سردي شبها، لباس ما باشه زير اين سقف با تو از گل، از شب و ستاره ميگم از تو و از خواستن تو، ميگم و دوباره ميگم زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم گم ميشم تو معني تو، معني تازه ميگيرم تو فكر يك سقفم، يك سقف رويايي سقفي براي ما، حتي مقوايي! تو فكر يك سقفم يك سقف بي روزن سقفي براي عشق، براي تو با من! زير اين سقف اگه باشه مي پيچه عطر تن تو لختي پنجره هاشو ميپوشونه پيرهن تو زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پاشيم ... سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه يه افق يه بي نهايت كمترين فاصله مونه .... تو فكر يك سقفم ... ‌« با ياد فرهاد »

وتباهي آغاز يافت ...

... و تباهي آغاز يافت پس پاها استوارتر بر زمين بداشت، تيره پشت راست كرد گردن به غرور برافراشت و فرياد برداشت: اينك من ! آدمي ! پادشاه زمين ! و جانداران همه از غريو او بهراسيدند و غروري كه خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چيره شد و از ايشان بر گذشت و بر ايشان سر شد از آن پس كه دستان خود را از اسارت خاك باز رهانيد. پس پشته ها و خاك به اطاعت آدمي گردن نهادند و كوه به اطاعت آدمي گردن نهاد و درياها و رود به اطاعت آدمي گردن نهادند و تاريكي و نور به اطاعت آدمي گردن نهادند، همچنان كه بيشه ها و باد و آتش ، آدمي را بنده شد و از جانداران هر چه بود آدمي را بنده شدند، در آب و به خاك و بر آسمان ، هر چه بودند به هر كجاي و ملك جهان او را شد و پادشاهي آب و خاك اورا مسلم شد و جان به زير نگين او شد به تمامي و زمان در پنجه قدرت او قرار گرفت و زر آفتاب را سكه به نام خويش كرد از آن پس كه دستان خود را از بندگي خاك باز رهانيد. پس صورت خاك را بگردانيد و رود را و دريا را به مهر خويش داغ بر نهاد به غلامي و به هر جاي ، با نهاد خاك پنجه در پنجه كرد به ظفر و زمين را يكسره باز آفريد به دستان ،به خاك و به چوب و به خرسنگ و به حيرت در آفريده خويش نظر كرد،چرا كه با زيبايي دست كار او زيبايي هيچ آفريده به هيچ كس نبود و او را نماز برد، چرا كه معجزه دستان او بود زا آن پس كه از اسارت خاكشان وارهانيد. پس خداي را كه آفريده دستان معجزه گر او بود با انديشه خويش وا نهاد و دستان خداي آفرين خود را كه سلاح پادشاهي او بودند به درگاه او گسيل كرد به گدايي نياز و بركت. كفران نعمت شد و دستان توهين شده آدمي را لعنت كردند چرا كه مقام ايشان بر سينه نبود به بندگي . و تباهي آغاز يافت.... (احمد شاملو) « برگزيده از وبلاگ رازماه»

31 مرداد 1383

كسي مي گفت.

"مرگ را پرواي آن نيست كه به انگيزه اي انديشد. " اينو يكي مي گفت كه سر پيچ خيابون وايساده بود. " زندگي را فرصتي آنقدر نيست كه در آيينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشك يكي را سنجيده گزين كند." اينو يكي مي گفت كه سر سه راهي وايساده بود. "عشق را مجالي نيست حتي آنقدر كه بگويد براي چه دوست مي دارد." والله اينم يكي ديگه مي گفت. سرو لرزوني كه راست وسط چهار راه هر ور باد وايساده بود ....

درباره مرداد 1383

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به هبوط در مرداد 1383 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو بعدی شهریور 1383 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.