بسم الله الرحمن الرحيم
سلام. يك شروع ديگر مي تواند مثل آنچه در خاطره مبهم ما جا مانده، خوش باشد. يك شروع ديگر مي تواند وسوسه حضور دوباره عشق در شبهاي خيال انگيز روزگار خالي ما باشد. يك شروع ديگر مي تواند دستان تمناي ما را در زير يك آسمان باراني بهم برساند. و شايد يك شروع ديگر، دلهره پاياني ديگر باشد. در دنيايي كه همه ما با كم و بيشي كه داريم مغروق زندگي ماشيني و مكانيكي شده ايم، هزار و يك دليل دارد كه دوباره پشت پا بزنيم به همه قسم ها و قفل ها و ... و دوباره شروع كنيم. اي عشق! همه بهانه از توست!من خامشم اين ترانه از توست... شروع! چه كلمه خيال انگيزي هستي تو! با تمام نفرتي كه از آن روي سكه ات دارم، عاشقانه مي پرستمت! بار سنگيني روي دوش خودت احساس مي كني. خسته و ناتوان با كفشهاي پاره سر دوراهي مي ايستي، عرقت را با آستين كت پشمي ات پاك مي كني. عاقبت هر دوراه را مي داني چون بارها از آن دوراهي گذشته اي . يكبار از راست رفته اي، بار ديگر از چپ. يك دفعه از راست و دفعه بعد از چپ و ... آن قدر اين راه را رفته اي كه با ذره ذره خاك آن آشنايي. با تو حرف مي زند و تو با همه خستگي از راه دراز آرزو مي كني كه اي كاش بجاي دوراهي يك چهار راه پيش رو داشتي تا اينقدر تكراري بودن برايت آزار دهنده نبود. با همه ارادتي كه به راه راست داري، چون نوبت راه چپ است بارت را برمي داري و راه مي افتي و در دل مي گويي: خدايا فرصت بده كه يكبار ديگر هم راه ديگر را ببينم و بعد بميرم...
من مي خوام برگردم به كودكي (حسين پناهي)