دل

دوشنبه ۲۴ خردادماه ۸۹


نیستش ...
نمی دونم کجاست ؟ چه می کنه ؟
ولی میدونم که ندارمش ...
هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم
نمی خواستم که تو رو
تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم :
هنوزم دوستت دارم !
آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن ،
تو گیر و دار  ِ ...
... ای بابا !
دل تو هیچ ، حال اون خوش ...
...
ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بطپه ؟
که با شما
از جون زندگیش بگه ؟
بگه که :
هنوز
زنده است ...
...
اگه صداي منه
نفس اگه نفس تو
بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن
كه دل 
ديگه دل نميشه
نه ديگه ... اين واسه ما دل نميشه
...

نظرات[ 1 ]   |  لينك  |  دنبالك[ 0 ]  |  ۲۲:۰۳

 
به هوای تو ...

پنجشنبه ۲۱ خردادماه ۸۸


چه آرام در خود شکستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من
با تو آرامم پس از این به خدا

با من و دل
تو بگو چه گذشت
با دل زار و شکسته من

پر بکشد به هوای تو
آه...
کی برسد تن خسته من

چه سازد دلتنگ دیدار؟
چه گوید با عکس دیوار؟
نشیند به هوای تو دل
تا که باز آیی گل گمشده ام

گریه نکن دل بیتاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از دربه دری


* عبدالجبار کاکایی

نظرات[ 15 ]   |  لينك  |  دنبالك[ 0 ]  |  ۰۱:۰۳

 
فقط نگاه می کنم ... *

شنبه ۲۲ فروردینماه ۸۸


وقتي ستاره مي شكفه تو دست سرخ پنجره
وقتي شب از حادثه ی بارون و بوسه مي گذره
وقتي سكوت سايه ها آينه به آينه مي شكنه
وقتي كه خورشيد ميره و دریارو آتيش مي زنه

وقتي سحر پر مي شه از ناز نگاه نسترن
وقتي تو جشن گم شدن پرستوها پر مي كشن
انگار دوباره لحظه ها آبي و رويايي مي شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع مي شه و من
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از اندوه ماه مي كنم
به من ترانه اي بده از صبح پرواز و نياز
از اشك و شبنم و نسيم دنياي تازه اي بساز
به من دوباره پل بزن معجزه ي رنگين كمون
كه من بدون تو به شب به سايه ها به آسمون
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از خورشيد و ماه مي كنم

* بابک صحرایی

نظرات[ 11 ]   |  لينك  |  دنبالك[ 0 ]  |  ۰۹:۰۱

 
روزهای روشن

پنجشنبه ۱۵ اسفندماه ۸۷


دیشب تولدم بود.
یکی دو پیام تبریک و دو هدیه. همه از سوی خانواده.
حاصل بیست و نه سال زندگی.
دریغ از یک حس خوب...

*با اینکه ربطی ندارد اما: روزهای روشن، خداحافظ.

نظرات[ 12 ]   |  لينك  |  دنبالك[ 0 ]  |  ۱۱:۱۲

 
روزهای کهنه

چهارشنبه ۰۷ اسفندماه ۸۷


می بینم صورتمو تو آیینه
با لبی خسته میپرسم از خودم:
"این غریبه کیه از من چی می خواد،
اون به من یا من به اون خیره شدم؟ "
باورم نمیشه هر چی میبنم
چشامو یه لحظه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم برش دارم.
میکشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه...
منو توی آیینه نشون میده
میگه: "این تویی نه هیچ کس دیگه،
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!"

آیینه میگه: "تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید رو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت میمری..."


میشکنم آیینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکس ها با دهن کجی بهم میگن:
"چشم امید رو ببُر از آسمون
روز ها با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون..."

نظرات[ 0 ]   |  لينك  |  دنبالك[ 0 ]  |  ۲۲:۱۲

 

به هبوط ...

دوست خوبم ساموئل، دیروز بعد از یک سال هم اتاق بودن، رفت. بی خداحافظی.
لابد فکر می کرد ماندنی هستم.
نمی دانست در تمام این روزها، به برگشتن فکر می کنم.
به هبوط ...

۲۵ تیر ۱۳۸۷
با دل گفتم ...

امشبم مثل همیشه ست ... آره ... باز هم سر میزند تنهایی ... آره... از دوباره می آید دلتنگی ... آره... با ندیدنش چه می کنی؟ ... هراسی ندارم، باهاش رفیقم این روزا...

۲۴ خرداد ۱۳۸۹ | نظر شما [ 0 ]